"The Dead Walk: Tales of a Happy Zombie Land

Granpa

داشتم توی باغچه خاک بازی می کردم و پدربزرگ مهربانم روی صندلی راحتیش سینه ی آفتاب نشسته بود و داشت برایم قصه ی "زامبی کوچولوی تنها" را می خواند.یک لحظه صدایش گرفت،دست هایش رعشه ای کرد،نفسش قطع شد و چشم هایش بسته شد.دو ثانیه بعد چشم هایش باز شد. رنگشان مثل خون بود.به طرفم حمله کرد تا مرا بخورد.من آماده بودم، آخر همیشه همه جا توی رادیو و تلویزیون می گویند که مواظب پیر ها باشید. با لبه ی بیلچه ام نصف کاسه ی سرش و مغز تویش را پراندم. توی مدزسه یادمان داده بودند چطوری لباسمان خونی نشود.

سرش را جدا از جسدش دفن کردیم،مثل همه ی مرده ها.

این جا، هر که بمیرد دوباره به راه می افتد.

ادامه ها دارد...

هر کی نخونه خره

 

- سلام. اسم من ژول مارتنه. شما چه‌طور؟

- ما نه !

 

 

*. يك داستان كامل از مجموعه کتاب‌های نیکولا کوچولو/ سامپه- گوسینی.

صفحه کلید به زبان ساده

آن کلید را می بینی آن وسط سمت راست، دست و پایش را انگار کش آورده؟ رویش نوشته "ک" مثل ک... ک...! زودی فشارش بده ...

حالا ان یکی را می بینی لنگ و پاچه اش را ولو کرده؟ همان که رویش "و" نوشته.آنرا هم نرم بمالان...

حالا که این دو تا دکمه را زده ای، الان به نظر خودت چه دکمه ای را باید بچلانی؟

"ه"؟ نه خاک بر سر! مگر فیلسوفی؟

"ر"؟ دور از جون. نشنوم ازت.

خاک به دهنم!! "ن"؟! کثافت بی شعور! از کجا فهمیدی؟!

Metaphor

 

خوب بود اين مَردُم

دانه‌های دل‌شان پيدا بود؛

كه وقتی لگد می‌زدی توی شكم‌شون،

قشنگ ببينی اون تو داره چه اتّفاقی می‌افته؛ عين توی آبميوه‌گيری.

..........................................................................................................................................

تحشیه یک اتاق دنیا دیده تر(!):

نصف مردم دانه هایشان پیداست. زیر دلشان آویزان است. باید با لگد مستقیم بزنی تویشان. آن نصف دیگر را خوب حق داری، پیدا نیست. باید با یک میخی سیخی چیزی آن تو دنبالشان بگردی. از لقت بهتر است.

Cinderella

 

توی جمعیت، پری مهربانی می بینم که با هیبتی نگران مُدام صلیب میکشد و زیر لب دعا میخوانَد.

***

تبر آوردند. تیغه اش آسمان را به سمت گردنم میخراشید که دسته اش ازش جدا شد و سبُک ماند توی دستهای مردک.

طناب آوردند.  توی هوا دست و پا میزدم که تارهاش بغل همدیگر را وِل کردند به امانِ خدا و پاهام چهارپایه را دریافت دوباره.

گیوتین آوردند. به زانو درآمده منتظر بودم که چارچوب اش از هم گسیخت و اطراف پیکرم پخش زمین شد.

***

پشیمان شدند لعنتی ها. پشیمان شان کرد. لعنت خدا به هرچه پری مهربان عوضی فضول ناخوانده . . .  

لی لی حوضک بی حوضک

لی لی لی لی حوضک...

 داداش جوجوه اومد آب بخوره که توجهش به ننه خاتون که لب حوض وایساده بود و با چشمای مهربون احمقش به اش زل زده بود جلب شد. شکش برد. همه ی غرایز جوجه ایش به اش اخطار دادند. ریسک نکرد. هفت تیرش را کشید و قلب مهربان احمق پیره زن را جا در جا به دیوار پاشاند. بعد کاردش را در آورد و کله ی جسد پیره زنه را گوش تا گوش برید و گذاشت لب حوض و بعد شروع کرد آب خوردن. هیچ کدام از "کله گنده" ها ت..خم نکردند جلو بیایند.

J

 

لی‌لی‌لی‌لی‌ حوضك؛

جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضك؛

. . . . . . . . . . . . .

. . .  همه گفتن: من ِ من ِ كلّه‌گنده.

و سر اين كه كی كلّه‌گنده‌تره دعوا شد؛

و جوجوئه بين جرز حوضك و پاهای دعواكننده‌ها له شد.

فلز فه 2

راه میان بری وجود ندارد لاکردار. سوزش را باید به ک ا ن کشید ودردش را به جگر تا گوساله گاو شود.خاکش را باید خورد. تنها آوانسی که برایمان در سازوکار ناراست جهان مقدر شده این حق است که موقع تحمل درد و سوز و خاک، تا دلمان می خواهد عر بزنیم و جیغ و داد کنیم و نک و نال راه بیاندازیم، اگر کمکمان می کند. این تغییری در اصل مطلب نمی دهد: میان بری در کار نیست. هست آن چه که هست.

لیلی پوت

 

 

شبایی که خوابمون نمی بره، "چشم تو چشم" بازی میکنیم. اونم اینجوریه که قشنگ می شینیم روبروی هم، آروم و مهربون. بعد چشمایی رو که اون روز درآوردیم، می ریزیم وسط و قشنگ با هم قاطیشون می کنیم. بعد تا سه می شمریم. هرکی زودتر تونست چشمای خودشو قشنگ جفت جفت پیدا کنه بذاره کنار هم، برنده س. قشنگه؛ نه؟  

فلز فه

عشقهایی که به سپوزش ختم نمی شوند لایق شا شیدن تویشان هستند.

"من"

به هر حال فرقی هم نمی کند. حتی بدون دخالت شا ش خارجی، خود این نوع عشق ها بی برو برگرد بعد از یک مدتی تویشان شاش تولید می شود.

"من"

مهسفه

 

آن‌چه ما را كنار هم نگه می‌دارد و به هم نيازمند می‌كند، نه شوقی كه در كاميابی‌های‌ كم‌ياب‌مان برای هم خرج می‌كنيم، كه نيرويی‌ست كه از تسلسل بی‌وقفه‌ی ناكامی‌های يكديگر كسب می‌كنيم؛ آن‌جا كه "شكست" گوشت و پوستی همچون خودمان، رضايتی ابلهانه از روند خلل‌ناپذير امور جهان و شباهت ابلهانه‌‌تر همه‌مان به هم را برايمان به ارمغان می‌آورد.