Granpa

داشتم توی باغچه خاک بازی می کردم و پدربزرگ مهربانم روی صندلی راحتیش سینه ی آفتاب نشسته بود و داشت برایم قصه ی "زامبی کوچولوی تنها" را می خواند.یک لحظه صدایش گرفت،دست هایش رعشه ای کرد،نفسش قطع شد و چشم هایش بسته شد.دو ثانیه بعد چشم هایش باز شد. رنگشان مثل خون بود.به طرفم حمله کرد تا مرا بخورد.من آماده بودم، آخر همیشه همه جا توی رادیو و تلویزیون می گویند که مواظب پیر ها باشید. با لبه ی بیلچه ام نصف کاسه ی سرش و مغز تویش را پراندم. توی مدزسه یادمان داده بودند چطوری لباسمان خونی نشود.

سرش را جدا از جسدش دفن کردیم،مثل همه ی مرده ها.

این جا، هر که بمیرد دوباره به راه می افتد.

ادامه ها دارد...