"The Dead Walk: Tales of a Happy Zombie Land
Granpa
داشتم توی باغچه خاک بازی می کردم و پدربزرگ مهربانم روی صندلی راحتیش سینه ی آفتاب نشسته بود و داشت برایم قصه ی "زامبی کوچولوی تنها" را می خواند.یک لحظه صدایش گرفت،دست هایش رعشه ای کرد،نفسش قطع شد و چشم هایش بسته شد.دو ثانیه بعد چشم هایش باز شد. رنگشان مثل خون بود.به طرفم حمله کرد تا مرا بخورد.من آماده بودم، آخر همیشه همه جا توی رادیو و تلویزیون می گویند که مواظب پیر ها باشید. با لبه ی بیلچه ام نصف کاسه ی سرش و مغز تویش را پراندم. توی مدزسه یادمان داده بودند چطوری لباسمان خونی نشود.
سرش را جدا از جسدش دفن کردیم،مثل همه ی مرده ها.
این جا، هر که بمیرد دوباره به راه می افتد.
ادامه ها دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 13:6 توسط اتاق تمام فلزي
|