من فقط یک مردم

اگر به دنبال آغوشی می گردی که گرم باشی
یا حضوری را می خواهی که آرامش بخش باشد
یا گوشی لازم داری که برای قرهای پنهان و درد دل هایت شنوا باشد
یا شانه ای که بغض های فرو خورده ات را سر بگذاری رویش و گریه کنی
یا کسی که درکت کند همان جور که هستی حتی وقتی خودت دقیقا نمی دانی چه جوری هستی
ببخش، من کلا آن کس نیستم

جنبش غیر متعهد ها

حیف که متاهلی
چرا؟
چون نمی شود بات خوابید
چرا؟
چون من با آدم متاهل نمی خوابم
چرا؟

این فروید بی همه چیز

"ببین، من رفیق تو ام. بی خیال این بابا شو. من نمی فهمم تو چی توی این دختره می بینی. من باشم عمرا باش بخوابم."
"بله خوب، چون آن دختره خواهرت است! خوابیدن باش مثل خوابیدن با مادرت است."
"قبول دارم، آن یکی کارم خیلی اشتباه بود."

هیچ اتفاقی بی دلیل نمی افتد. حالا پاشو شورت خونیت را عوض کن.

در عطایای اسمانی یا افسانه ی پسر قاچ قاچ

پسرک خوش قلب مهربان

که پدرش قصاب فقیری بود و چاقو لازم داشت

 از خانه بیرون رفت

آن روز از آسمان چاقو بارید

پسرک خوش قلب مهربان

هرچه توانست جمع کرد

دو تا توی چشم، دو تا توی قلب

و یکی بیخ دولش

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 11

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
نقل است که مادر شیخ ترجیحا قبل از بلوغ (="راستی") شیخ خویش را وفات فرمودند از ترس آبرو. گویند شیخ رحمت ا.. آلتهم، کارشان که بیخ پیدا می کرده،  مادر و خواهر و عمه حالیشان نمی گردیده است.

در باب معصومیت یا خوش خیالی ای که پشم شد

می دانی، آن گنجشکک بی گناه بی قرار از لانه افتاده ای که آن موقع ها که بچه بودیم پر می کشید سمت تو و پناه می گرفت پهلویت توی برف ها و تو تیمارش می کردی و دوتاییمان ذوق می کردیم از نجاتش و از زنده نگه داشتنش، حکما باید الان یک پس و پشتی مرده باشد و جسدش را هم اگر گربه ی دله ای گاز نزده باشد، یک وقتی لای خاکروبه ای چیزی بو گرفته و خشک شده و گوشتش را مورچه ها خورده اند. این سرنوشت گنجشک هاست، این کار مورچه هاست.
می بینی چه بر سر کودکی هایمان می آید؟

At That Exact Moment

امروز هی بوی آشنای تو می‌پيچيد توی دماغ‌ام. داشتم ديوانه می‌شدم. مچ‌ام را بوييدم، ديدم از ادوكلن‌ات نيست. زير بغل‌ام را بو كشيدم، ديدم بوی مام‌ات نيست. دست‌شويی كه رفتم تازه شست ام خبردار شد. شورت قهوه‌ای‌ات را كه ديشب به‌ام قرض دادی يادم رفته بود عوض كنم.

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 10

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت معتقد بود به سماع به جهت قرب و مقاربت، و هماره با خود در ترنم بود که: "راست" می گوایم و از "کرده" ی خود دلشادم. نقل است که شیخ تا آخر عمر تکلیف "می گوایم" را روشن ننمود که "می گویم" است یا غیر!

 

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 9

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت اندر کار موسیقی بود و موسیقی دانان، چنان که وی را "ارباب آلت" می نامیدند، از فرط چیره دستی!

Malfunction

 

سرانجام روزی فرا رسيد كه من و عشق‌ام، دو روح در يك بدن، به طرز غم‌انگيز و غیرمنتظره‌ای احساس كرديم با هم به آخر خط رسيده‌ايم. و آن وقتی بود كه هم‌زمان من اسهال گرفتم و او يبوست.

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 8

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از وی در نقل است که روزی مریدان احتجاج کردند که: "یا شیخ! سالیانیست که در محضر مبارکت تلمذ نموده، کمر خدمت حضرتت بربسته، یاران هم دل بوده ایم. کلامی نیک در وصف خدمت گزاری صادقانه ی ما بگوی تا ما را دل بدان خوش باشد و به واسطه ی آن همه گان ما را بشناسند و در تاریخ باق بمانیم و بدانند ما چنان بوده ایم و الخ."

گویند شیخ بی درنگ و بی اندیشه فرمود: "ک_و نیا ن کفش مرا دزدیدند". نقل است که جمله مریدان بدین سخن جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و از هوش برفتند.

آرای فلزفی-2

اگه همش تنت خارش داره و بی قراری و دلت آروم نمی گیره، گاس مال دس زدن به لاک پشته. می گن زگیلش یا زیر ممه می زنه، یا توی جمجمه

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 7

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

در نقل است که شیخ فرمود: "اهدای ... اهدای زندگیست!"

و گویند حضرتش تا در قید حیات بود جای خالی را پر ننمود مگر در عمل!

نمی‌بخشم‌ات عبّاس

 

عباس جان؛ هم تو و هم آقای ناظم بايد يادتان باشد كه من و بچه‌های گروه تئاتر مدرسه زمانی با جدّيت تمام پشت به پشت هم داده و شاگرد اين مكتب بوديم. منظورم اين است كه تو نهايتاً از يك سری بچه‌ی پنجم ابتدايی چه توقعی داشتی؟ شماره تماس كه هست؛ خواستی رديف كن به ياد ايّام رفته ديداری تازه كرده، كلّه‌قند عشق به هم بسابيم؛ بلكه نگرانی‌ات هم همه‌جوره برطرف شود استاد.

نبخشیدن و کشک

اسی جان، دورت بگردم، بپا.

من فدای آن هیکل پیلی ات بشوم، بحثی در کمر کاکلی ات نیست، فقط این است که الانه بد دوره ای شده، این ضعیفه ها هزار تا جور راه و چاه یاد گرفته اند که آدم شرمش می آید. من حتم دارم نصف بیشترشان برای انتقام از قفا می ایند با آچار چرخ و تایلیور، آن هم چرب کرده. خلاصه این که دورت بگردم، کمر کافی نیست، دنده پهنی هم می خواهد. تو هم که تصدقت بروم از بچه گی من که یادم هست طاقتت کم بود، هی جیغ می زدی. می گویم می خواهی تجدید نظر کن، ها؟

یار دبستانی تو،عباس پشه

هرگز مرا نبخش

 

 بخشش از بزرگان است                       

با كمال افتخار و نظر به برخورداری از بنيه‌ا‌ی پيل‌آسا، اين‌جانب اسفنديار كاكل‌كمر، آمادگی خود را جهت بازپس‌دهی انتقام كليه‌ی "بزرگ"‌زنان اين مرز و بوم اعلام می‌نمايم. تلفن تماس: ۰۹۱۲ ...  

_ه اضافه

در خود فروشی همان لذتیست که در انتقام!

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 6

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ سخت بردبار بود و حلیم و بخشاینده. در نقل است که شیخ بر سر نماز بودی و نامریدی در این حال او را فحشی بداد سخت ناموسی. گویند شیخ از سر حلم و خویشتن داری ابرویی بالا بداد و آیه نقل کرد که: "فی بطون امهاتکم!"

گویند که آن نامرید ازین پاسخ نعره ای بزد و در دم بسوخت.

حكايت مردی كه احتمال دارد روزی چشم‌به‌راه بوده باشد

 

پشت بسته‌بندی بستنی دايتی نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا هم‌چين چيزی.

بچه‌ها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشته‌اند جای نامربوط؛ و گفتند يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد! كلّی هم به ريش عقده‌ای ِ‌ خودشيرين‌اش خنديدند.

من فكر كردم شايد روزی، در جاده‌ای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوب‌اش، عزيزش، عشق‌اش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد.

بستنی نيم‌خورده را گذاشتم توی پيش‌دستی.

"بازی" وبلاگی

بدین وسیله من همه گی کسانی که این پست را نمی خوانند، به تعدادی جلف بازی وبلاگی با موضوعات زیر دعوت می کنم:

"اگه بیست و چهار سانت (!) به آخر عمرت باقی مونده باشه، منو با چی می خوری؟! هان؟!"

"اگه یه خرس قطبی تو ماتحتتون لونه کرده باشه، بیست و چها هزار ساعت بعدشو چه جوری قضای حاجت می کنید؟!"

همه، به علاوه ی خودشون، به علاوه ی دوستاشون، به علاوه ی ناموسشون و جدشون و آبادشون و کسشون و کارشون دعوتن ...

آرای فلزفی

فرشته ها مفت گرانند. هیچی حالیشان نیست الاغ ها. بخواهی با طناب آن ها توی چاه بروی سه سوت به فنا رفته ای.

كجايی كه ببينی صادق؟

 

- آره آقا؛ اون زمان كه ما گواهی‌نامه گرفتيم، از اين خبرا نبود كه. مثل الآن بی‌سر و صاحاب نبود. همين‌قد برات بگم كه حتّی ترمز هم وسطی نبود . . .

بوف خر

در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می خراشد. این درد ها را به هیچ کس نمی شد گفت و ابراز کرد در دوره ی هدایت، ولی خوب الان خوشبختانه با پیشرفت علم مامایی و زنان و زایمان این دردها قابل "دوخت" می باشند و بعدا داماد هم هیچی نمی فهمد ... .

حواس‌اش جمع بود باچاره

 

به پيشانی‌نوشت اعتقاد نداشت. اطرافيان‌اش داشتند. دل‌اش می‌خواست روس.پی شود. داد روی پيشانی‌اش يك "ر" واضح و عميق حك كردند؛ با يك «پ.ن» روی چانه‌اش به اين مضمون:

 "اين «ر» قطع به يقين اوّل ِ «رئيس‌جمهور» نيست".

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 5

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از فرمایشات اوست که:" تکیه به ریسمان الهی ندهید به هیچ عنوان چون اولا ریسمان مال آویزان شدن (یا کردن) است نه تکیه دادن، امردان! در ثانی ادمین آن ریسمان سه سوت میپیچاندتان هم چون بنز زیرا که همو دو دره گر کبیر است، آمین یا رب العالمین"

پیشانی نهشت (یا بعله دیگه، بدشانس هم بود بیچاره!)

می گفت: "به پیشانی نوشت اعتقاد دارم. بچه که بودم، فکر می کردم این زائده ی دراز مادرزاد روی پیشانیم مثل شاخ تک شاخ می ماند و قرار است در هستی یگانه باشم. الان که بیشتر نگاهش می کنم، می بینم بیشتر شبیه آلت است. تقدیرم این است که روسپی شوم. حداقل اگر آبرویی ندارم، تنم که لذت خواهد برد."

بد شانس بود بیچاره، روسپی هم که شد معروف شد به روسپی" د  و د و ل به سر"، و فقط مفعولان  می آمدند سراغش، یعنی لذت تن فروشی را که درک نکرد هیچ، تمام مدت هم سرش توی مقعد بدبو و مستعمل کو .. یان بود!

پيشانی‌نوشت 2

 

به پيشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، جلوی آيينه‌ی اتاق‌اش لكه‌هايی شبيه سياّره‌ی زحل با هاله‌ی حلقوی نورانی‌اش روی پيشانی‌اش تشخيص می‌داد. تا چند سالی هم كاملاً مطمئن بود كه فضانورد يا دست‌كم ستاره‌شناس خواهد شد. بيست و اندی ساله بود كه توی يك آيينه‌ی ديگر نگاه كرد و متوجّه تشخيص اشتباه‌اش شد: لكّه‌ها بيشتر شبيه كاند.وم * بودند. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه لكّه‌ها می‌توانند شبيه لامپ سقفی اتاق عمل هم باشند.

*.  (  ِ بازنشده/ نو/ غيرمستعمل و هكذا) . توضيحات به پيشنهاد دوستان اضاف شد.

کارنامه ی مولانا عمودالدین ذکر ثانی، شیخ حلماژ – 4

گویند شیخ در جهان مجازی علامه بود و از اصحاب نظر، به قسمی که در زندگی افزون بر صد کرور یوزرنیم و پسورد داشت، همگی به جهت سایت های الفیه شلفیه!

بدشانس بود بيچاره ؟

 

به پیشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، پايش لب پلّه سر خورد و بيست‌- سی تا بخيه پيشانی‌اش را خط‌خطی كردند. بعدتر هرچه خودش را توی آينه نگاه كرد، فقط يك "ر" از پيشانی‌نوشت‌اش قابل تشخيص بود. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه "ر" ی بدبخت، اوّل ِ رئيس‌جمهور باشد.