از شيخ‌الشيوخ، آن ميوه‌ی راست‌رسيده‌ی شاخسار طلب و آن رحم‌نكننده حتّی بر روزنه‌ی پيت ِ حلب، نقل است كه روزی مُريدان وُ را رصد كردند ملبّس به قبا، جلوس‌نموده بر صُفّه‌ای در مدخل بازار، سر در جيب مراقبت و مكاشفت فرو برده، سخت در كار ِ جنبيدن و لوليدن، خوی‌كرده و بی‌خود از خويشتن، چندان كه گويی حالی بس عجيب بر وی مستولی شده در عوالم كشف و شهود. مُريدان را بر اين غليان روحانی غبطه‌ها آمد و بسی ناله‌ها و آه‌ها و اشك‌ها برفت و هم در آن حسرت سر به باديه گذاردند. از قضا احدی از مريدان ناقلای روزگار، در پناه ِ بارويی تقيه كرد تا از پس ِ اين حال، شيخ را سؤال‌پيچ نموده و در ادراك اسرار خفيّه‌ی هستی بر رقبا پيشی گيرد . . . لكن شبان‌گاهان به جدّ و جهد كوشيد تا در كتابت وقايع ‌يوميّه‌ی خويش در تارنُُمای فخيمه‌ی www.morid-balaa-sexy.com  ، از آن طفل خرد‌سالی كه فغان‌كنان و جامه‌دران از ميانِ چين و شكن قبای شيخ به سوی حجره‌ی ابوی‌اش شتافت، نقلی به ميان نياورَد.