امروز هی بوی آشنای تو میپيچيد توی دماغام. داشتم ديوانه میشدم. مچام را بوييدم، ديدم از ادوكلنات نيست. زير بغلام را بو كشيدم، ديدم بوی مامات نيست. دستشويی كه رفتم تازه شست ام خبردار شد. شورت قهوهایات را كه ديشب بهام قرض دادی يادم رفته بود عوض كنم.
سرانجام روزی فرا رسيد كه من و عشقام، دو روح در يك بدن، به طرز غمانگيز و غیرمنتظرهای احساس كرديم با هم به آخر خط رسيدهايم. و آن وقتی بود كه همزمان من اسهال گرفتم و او يبوست.
عباس جان؛ هم تو و هم آقای ناظم بايد يادتان باشد كه من و بچههای گروه تئاتر مدرسه زمانی با جدّيت تمام پشت به پشت هم داده و شاگرد اين مكتب بوديم. منظورم اين است كه تو نهايتاً از يك سری بچهی پنجم ابتدايی چه توقعی داشتی؟ شماره تماس كه هست؛ خواستی رديف كن به ياد ايّام رفته ديداری تازه كرده، كلّهقند عشق به هم بسابيم؛ بلكه نگرانیات هم همهجوره برطرف شود استاد.
بخشش از بزرگان است
با كمال افتخار و نظر به برخورداری از بنيهای پيلآسا، اينجانب اسفنديار كاكلكمر، آمادگی خود را جهت بازپسدهی انتقام كليهی "بزرگ"زنان اين مرز و بوم اعلام مینمايم. تلفن تماس: ۰۹۱۲ ...
پشت بستهبندی بستنی دايتی نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا همچين چيزی.
بچهها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشتهاند جای نامربوط؛ و گفتند يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد! كلّی هم به ريش عقدهای ِ خودشيريناش خنديدند.
من فكر كردم شايد روزی، در جادهای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوباش، عزيزش، عشقاش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد.
بستنی نيمخورده را گذاشتم توی پيشدستی.
- آره آقا؛ اون زمان كه ما گواهینامه گرفتيم، از اين خبرا نبود كه. مثل الآن بیسر و صاحاب نبود. همينقد برات بگم كه حتّی ترمز هم وسطی نبود . . .
به پيشانینوشت اعتقاد نداشت. اطرافياناش داشتند. دلاش میخواست روس.پی شود. داد روی پيشانیاش يك "ر" واضح و عميق حك كردند؛ با يك «پ.ن» روی چانهاش به اين مضمون:
به پيشانینوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، جلوی آيينهی اتاقاش لكههايی شبيه سياّرهی زحل با هالهی حلقوی نورانیاش روی پيشانیاش تشخيص میداد. تا چند سالی هم كاملاً مطمئن بود كه فضانورد يا دستكم ستارهشناس خواهد شد. بيست و اندی ساله بود كه توی يك آيينهی ديگر نگاه كرد و متوجّه تشخيص اشتباهاش شد: لكّهها بيشتر شبيه كاند.وم * بودند. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچوقت هم احتمال نداد كه لكّهها میتوانند شبيه لامپ سقفی اتاق عمل هم باشند.
*. ( ِ بازنشده/ نو/ غيرمستعمل و هكذا) . توضيحات به پيشنهاد دوستان اضاف شد.
به پیشانینوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، پايش لب پلّه سر خورد و بيست- سی تا بخيه پيشانیاش را خطخطی كردند. بعدتر هرچه خودش را توی آينه نگاه كرد، فقط يك "ر" از پيشانینوشتاش قابل تشخيص بود. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچوقت هم احتمال نداد كه "ر" ی بدبخت، اوّل ِ رئيسجمهور باشد.
از شيخالشيوخ، آن ميوهی راسترسيدهی شاخسار طلب و آن رحمنكننده حتّی بر روزنهی پيت ِ حلب، نقل است كه روزی مُريدان وُ را رصد كردند ملبّس به قبا، جلوسنموده بر صُفّهای در مدخل بازار، سر در جيب مراقبت و مكاشفت فرو برده، سخت در كار ِ جنبيدن و لوليدن، خویكرده و بیخود از خويشتن، چندان كه گويی حالی بس عجيب بر وی مستولی شده در عوالم كشف و شهود. مُريدان را بر اين غليان روحانی غبطهها آمد و بسی نالهها و آهها و اشكها برفت و هم در آن حسرت سر به باديه گذاردند. از قضا احدی از مريدان ناقلای روزگار، در پناه ِ بارويی تقيه كرد تا از پس ِ اين حال، شيخ را سؤالپيچ نموده و در ادراك اسرار خفيّهی هستی بر رقبا پيشی گيرد . . . لكن شبانگاهان به جدّ و جهد كوشيد تا در كتابت وقايع يوميّهی خويش در تارنُُمای فخيمهی www.morid-balaa-sexy.com ، از آن طفل خردسالی كه فغانكنان و جامهدران از ميانِ چين و شكن قبای شيخ به سوی حجرهی ابویاش شتافت، نقلی به ميان نياورَد.
. . . آوردهاند كه شيخ را ناخوشیای عظيم در گرفت، چندان كه جلوس نتوانستی بیآه و افغان و دشنامی چند. مريدان را شرارهی آتش در قبا اوفتاد كه حال چون است و دل در كف همی ستاندند از بهر فدايی شدن شيخ را، باشد كه بلای خويش بر دامان ايشان حواله نموده و وجود نازك خويشتن برهاند. شيخ امتناع همی ورزيد. عارض شدند كه طبيبی حاذق از ديار "آبشمالان" بر بالين وی فرا همی خواندهاند كه عنقريب بر ايشان فرود خواهد آمد. شيخ بناليد: "والله كه اليوم مُراد شما نخواهم بود اگر بأیّ نحو طبيبام بر بالين بخوانيد؛ كه بیگمان مرهم ِ اين تألّم را در حذر از آن لعبتی دانَد كه اسباب و آلات مرا به چنين عقوبتی گرفتار آورده است. ليك اگر من ساربانام، نيكتر میدانم اشتر دردمند خويش را به كدامين خرگاه شيخانه همی بخُسبانم. فیالحال خلوت كنيد بارگاه را " . . . و زير لب دم گرفتی: دردم از يار است و درمان نيز هم . . .
*. علی أیّ حال، طبيبالأطبّاء راهی به اندرونی نجُست. معالوصف به كرّات پيرامون خانقاه رؤيت شد، حاليا كه اين پرسش بر لبان جاری همی داشت: "اين شاهدخت ما را اين حوالی مشاهدت ننمودهايد احياناً؟"
. . . و شيخنا، زينتِ بساتين و گـُشنندهی خَرامين را كرامات بسيار همی بود؛ چونان كه فوج ِ مريدان از يمين و يسار به سوی حضرتاش ره همی سپردند و جبههی عجز و لابه بر خاك آستاناش همی ساييدند، به اميد ِ تلميحی از باب التفات و التجا از سوی آن بزرگمُراد. آوردهاند روزی شاهدخت ِديار "آبشمالان"، نيكو بانويی پارسا، خوبرويی لالهوش، مزيّن به صفات جليله و جميله، محفوظ به حفاظِ عفّتی بیرقيب، سيمينساق و عنبرآگين و بلورينتركيب، خرامان به سان كبكِ دری، به نيّت زيارتی بر وی وارد شد . . . لكن معالأسف كاتبان و مورّخان را از رجعت وی خبری همی نيامد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تحشیه ی شیخ عمودالدین ذکر:
آن بانو، غران و دمان و گیسو دران و جیغ کشان، هم چنان در اندرونی سرایمان اطراق بنموده، به نیت ستاندن الباقی دستمزد خویش. زهی خیالات خام ...!
آن را که "ذکر" شد خبری باز نیامد ...!
مدرسهی لعنتی ما ديواربهديوار خانهمان بود؛ و هيچوقت هيچكس توی راه مدرسه با من دوست نشد.
نشد يك بار يكی به ما جمله بدهد تا باهاش كلمه بسازيم.
من خیلی خوشحالام كه ناخن ندارم كه بخواهد بلند شود و من مجبور باشم هِی بگیرماش.
من خیلی خوشحالام كه لبام شِكری است و تَرَك نمیخورد و خون نمیآید توی سوز و سرما.
من خیلی خوشحالام كه پا ندارم، چون میدانم اگر داشتم، بوگندو بود و آبرویم را میبُرد.
من خیلی خوشحالام كه بابا و مامانم توی لوله با هم آشنا شدند.
- سلام. اسم من ژول مارتنه. شما چهطور؟
- ما نه !
*. يك داستان كامل از مجموعه کتابهای نیکولا کوچولو/ سامپه- گوسینی.
خوب بود اين مَردُم
دانههای دلشان پيدا بود؛
كه وقتی لگد میزدی توی شكمشون،
قشنگ ببينی اون تو داره چه اتّفاقی میافته؛ عين توی آبميوهگيری.
..........................................................................................................................................
تحشیه یک اتاق دنیا دیده تر(!):
نصف مردم دانه هایشان پیداست. زیر دلشان آویزان است. باید با لگد مستقیم بزنی تویشان. آن نصف دیگر را خوب حق داری، پیدا نیست. باید با یک میخی سیخی چیزی آن تو دنبالشان بگردی. از لقت بهتر است.
توی جمعیت، پری مهربانی می بینم که با هیبتی نگران مُدام صلیب میکشد و زیر لب دعا میخوانَد.
***
تبر آوردند. تیغه اش آسمان را به سمت گردنم میخراشید که دسته اش ازش جدا شد و سبُک ماند توی دستهای مردک.
طناب آوردند. توی هوا دست و پا میزدم که تارهاش بغل همدیگر را وِل کردند به امانِ خدا و پاهام چهارپایه را دریافت دوباره.
گیوتین آوردند. به زانو درآمده منتظر بودم که چارچوب اش از هم گسیخت و اطراف پیکرم پخش زمین شد.
***
پشیمان شدند لعنتی ها. پشیمان شان کرد. لعنت خدا به هرچه پری مهربان عوضی فضول ناخوانده . . .
لیلیلیلی حوضك؛
جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضك؛
. . . . . . . . . . . . .
. . . همه گفتن: من ِ من ِ كلّهگنده.
و سر اين كه كی كلّهگندهتره دعوا شد؛
و جوجوئه بين جرز حوضك و پاهای دعواكنندهها له شد.
شبایی که خوابمون نمی بره، "چشم تو چشم" بازی میکنیم. اونم اینجوریه که قشنگ می شینیم روبروی هم، آروم و مهربون. بعد چشمایی رو که اون روز درآوردیم، می ریزیم وسط و قشنگ با هم قاطیشون می کنیم. بعد تا سه می شمریم. هرکی زودتر تونست چشمای خودشو قشنگ جفت جفت پیدا کنه بذاره کنار هم، برنده س. قشنگه؛ نه؟
آنچه ما را كنار هم نگه میدارد و به هم نيازمند میكند، نه شوقی كه در كاميابیهای كميابمان برای هم خرج میكنيم، كه نيرويیست كه از تسلسل بیوقفهی ناكامیهای يكديگر كسب میكنيم؛ آنجا كه "شكست" گوشت و پوستی همچون خودمان، رضايتی ابلهانه از روند خللناپذير امور جهان و شباهت ابلهانهتر همهمان به هم را برايمان به ارمغان میآورد.
چشمهاش از برق لطيف ِدو قطره اشكِ ناگزير درخشيدن گرفت. نفسی عميق كشيد .نوار بهداشتی قرمز را به نرمی به انحنای افسونگر گونهاش ماليد، به لب بُرد و بوسيد، و انداختاش توی سطل آشغال دستشويی. سرش را گرفت زیر شیر آب، اشكهاش را با پشت دستاش پاك كرد، توی آينه به خودش لبخند زد، رفت بيرون و به ماماناش گفت: بده من سالاد درست كنم مامی.
اين ماه هم به خير گذشت.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------اتاق:
دروغ می گوید. هیچ ماهی هیچ وقت به خیر نمی گذرد. تا نگا...د نمی گذرد
یا این که اصلا نمی گذرد
اگه ديوار ميوار و بغض و كينه و آدم و مرد و كوه و خفن ومألوف و اين مسائل رو ول كردهی و عدل چسبيدهی به اين كه "چرا پس توی اسم پُسته خون داشت، ولی توی پُسته خون نداشت"، بايد بگم خيلی احمقی كه حاليت نيس تو اين شرايط، ديوارهی معدهی يه مرد كه داره يه بغضو شديداً حمل میكنه، خونريزی میكنه و شاش مزبور خونیيه. آره. از اون لحاظ مرتيكّه.
یه بار یارو به يه جا رسيده بود كه براش مهم نبود بابای توئه یا یکی ديگه. قویتره، مهربونتره، بچهش دوستش داره يا نه، زنش دوستش داره يا سالهاست با يكی ديگه میخوابه، يا بغضی داره كه بيست و خوردهای سال حملش كرده يا هرچی. به تخمش هم نبود كاراش تموم شدن يا نه. اصولاً كاری هم نداشت كه بخواد تموم شه يا نه. راجع به داشتنِ خودِ تخم هم شك داشت البته، كه اونم باز به همون تخمِ مشكوكالوجودش هم نبود در هر صورت. راهی هم زير گنبد كبود طی نمیكرد كه بخواد ببينه به پايان رسيده يا نه، تا حالام زياد دقت نكرده بود ببينه آسمون و دريا و اينا چه رنگیان يا مثلاً منظور از نمايش كه زرت و زرت میگن ادامه داره و اينا چيه. هميشه فكر میكرد تصميم به چاپ اعلاميه ختم حتی اگه مجّانی هم تموم شه، فقط به مغز اونايی میرسه كه مغز خر خوردهن و مغزِخرخوردهتر از اونا، اونايی ان كه اينا رو میخونن. با پسرش و دوستدختر پسرش و مامانِ دوستدختر پسرش و دوستپسرِ مامانِ دوستدخترِ پسرش و زنه كه خودش باش میخوابيد هم دستهجمعی سيگار میكشيدن. ممه هم دوس نداشت؛ يا در واقع حوصلهشو نداشت زياد. ولی هِی وقتش نمیشد. تازه همين كه نمیشد هم زياد به هيچجای يارو نبود. حتی به تخم مشكوكالوجودش. در واقع حوصلهشو نداشت.
از خاطرات رفيق فابريك يك ق.ح.ب.ه ی سابقاً شديداً تنها و بیياور ولی اميدوار، كه عشق اثيریاش به ق.ح.ب.ه ی مذكور، پیگيری مجدّانهاش در فشردن انگشت بر بوق در دستگاه شش و هشت، و چرخهی اجتنابناپذير زندگی حرفهایاش، سرانجام تاكسی لكنتهی خط وليعصر-تختطاووس را به ارّابهی خوشبختی لجنماليدهی يواشكی آندو ارتقاء داده و به لحاظ اشاعهی فرهنگ ايدز، ايدزپروری و ايدزمحوری در لايههای بنيادين صنف رانندگان تاكسی، خانوادههايی را از نگرانی رهانيد:
دست از سرم بردار و سر از دستم . . . بلكه يك ساعت كپهی مرگم را بگذارم. سِر شدم خب زنيكه!
چشمام خمار بود. گفت: جیگرتو بخورممممم من . . . و دستشو از شکاف شکمم کرد تو و از توی دل و روده م درش آورد و خورد. یه کم رعشه گرفتم. گمونم عشق که میگن همینه.
ما معمولاً محصولِ مادر ِ بهخطایِ "بقيه" و باباهای جايزالخطای "خودمان" هستيم و نمیدانيم.
امشب هم هم رفتنا و هم برگشتنا ديدماش. وايساده بود سر تختطاووس. هرچی هم بوق زدم، سرشو برنگردوند. زَنَك نكبت با اون چين و چروك و ريخت و قيافهش انگار سر پيری منتظره آلن دلون بياد بلندش كنه.
از خاطرات يك شوفر تاكسی خطّ وليعصر- تختطاووس
عصر:
- گردو
- شکستم
- گردو
- شکستم
- گردو
- شکستم
- گردو
- شکستم
- وای؛ گردووووووووووووو
- شکستم . . . زدم سَرتو شکستم م م م . . .
پاره آجر را بر می دارد و دنبال پسرک می دود.
*
شب:
مامی: باز با اون دختر خُله بازی کردی؟ حقّته؛ این خون و خونریزیت هم به من هیچ ربطی نداره.
اشتباه نكن.
من که اینجا ایستادهام
آن من نيستم كه قرار بود اينجا ايستاده باشد.
كلاه، كلاه من است؛
كفش، كفش من؛
و لبخند، لبخند من.
ولی تو اشتباه نكن.
چهارشنبه:
به خطّ و تيغ فكر نمیكند. میشمرد.
سهشنبه:
به آخر خط نرسيده و تيغاش را هم امتحان نكرده تا حالا. ولی حوصلهاش بد سر رفته. هيچكس هم بهش توجّه نمیكند.
۱شنبه:
به آخر خط رسيده؛ ولی تيغاش زيادی میبُرد؛ آنقدر كه كار را يكسره كند.
شنبه:
به آخر خط رسيده؛ ولی تیغاش نمیبُرَد.
اویِ او در آينه به چشمانام زل میزند
و استيصالام را از پذيرفتن "اوی" اش نمیبيند
وامیگذارد و میرود
و نمیداند "اوی"اش برای هميشه نه در من و نه در او، كه جايی در اين فاصلهی جيوهاندود گم خواهد شد.
گهگاه به عنوان موجودی که گاهی گه میشود، بايد روی اخلاقهای گهیات پا بگذاری و پشيمانیات را ابراز كنی تا گهيّت در تو "نهادينه" نشود.
فکر كه میكنم میبينم از اوّل جِر زن بودن؛ يا شايدم كمكام میكردن برنده شم. مثلاً همين ياروئه كه آببازی میكرديم با هم؛ بعضی جاها كه دستم شُل میشد، خودش پاهامو اون زير سفت میچسبيد كه نياد بالا. اگه نوبتشو بازی میكرد، حتماً منم بهش كمك میكردم.
نمیدونم. قبلش داشتيم از اين بازيا میكرديم كه تايم میگيرن، هركی بيشتر كلّهی اون يكيو زير آب نگه داشت برنده میشه. خب گيرم كه من اوّل كلّهی اونو كردم زير آب و ۳ دقيقه نگه داشتم؛ من كه در نرفتهم كه. سر دو دقيقه شروع كرده بود لگد پرت میكرد كه من دَر نرم. سر تا پام و یال و یقهمو خيس خالی كرد. داشت خوش میگذشت؛ اگه اينم عوضی از آب در نمیاومد و میاومد نوبتشو بازی كنه.
اَه . . . اينم عوضی از آب در اومد. اصلاً نمیدونم چرا با هر كی بازی میكنم همينجوری وسطش جا میزنه. خب مگه چيه؟ حالا گیرم اوّل من سيبو گذاشتم روی كلّهی اون شلّيك كردم؛ دليل نمیشه كه جِر بزنه كه. من كه در نرفتهم. همينجا وايسادهم. نوبت اونم سرِ جاشه خب. نمیدونم چرا پا نمیشه بقيهی بازی رو بكنيم عوضی.
پشت هر تلفن، میتواند مادری نگران باشد؛
كه هرچه در میزند، دخترش در را برايش باز نمیكند.
پشت هر در، میتواند دختری باشد كه قبلاً نگران بوده؛
و حالا ديگر نيست؛ از بس كه همهی نگرانیهايش از مچ چپاش تخليه شده.
و پشت هر دختر، میتواند كوهی از ندانستهها باشد؛
كه در مغز نگرانِ دختری، آنسوی تلفنِ مادر تلنبار میشود.
آدم مورمورش میشه وقتی یه روز نگاه میكنه و میبینه مدت زیادیه كه "مواظب خودت باش"هایی كه به اطرافیانش میگه، نه واسه اینه كه واقعاً نگران افتادن اتّفاقی براشونه، بلكه واسه اینه كه نمیدونه اگه بلایی سر یكی دیگه ازشون بیاد، دیگه چهجوری میتونه "خودشو" جمعوجور كنه.
نازت،
جورَت،
حبس ات
و ناخنهایت؛
همه را با هم خودم می کِشم جیگرررررر.
*. مرد زانو میزند و با پنجههايش تند تند خاك را میكَند. میگردد، سرش را تكان تكان میدهد و باز میكنَد و میگردد. ناگهان از حركت بازمیايستد؛ قهقههای عصبی سر میدهد؛ كمر صاف میكند؛ چيز سفيد خونآلودی را كه از توی زمين درآورده، میاندازد توی جيب بغل لباسِ خونآشامیاش و لنگلنگان دور میشود.
*. نيم ساعت بعد/ در بالماسكه:
- چيز مهمّی نبود رفيق؛ دندانام توی گردناش جا مانده بود.
دست هایش را فرو می کند توی تشتِ لبریزِ قهوه ای، دخترک ظرفشور
و عمق آب را هم میزند به دنبال قاشقی احتمالاً جامانده در آبِ چرک
و ناگهان تشت، آدم را یاد ساحلِ فیلمِ کوسه ها می اندازد
آب را گل نکنیم؛
در فرودست انگار
دختری خم شده و می خورد آب
و لب شیشه ی تیزِی کفِ رود،
می دَرَد لب هایش.
آب را گل نکنیم؛
آبِ خونی زیباست . . .
میشه يه دقه دهنتو ببندی تا حالت جا بياد ؟ آخه اونم جوراب نيست . . .
آره ارتفاعسنجت بد نم كشیده. اونا ممه نیست، دو طرفِ پاپیون روی كفشامه . . . آخ آخ؛ اونم كه دستمال نیست . . .
برای همین است كه اینقدر به همین چشمهایت كه خون دلمه نبسته هنوز از لایشان به روی گونههای نرمات –كه اگر بیش از چشمهایت نخواهمشان، بیشك كمتر هم نمیخواهم- روان است، عاشقم مرد فداكار من؛ خواهرم با آن شوهر نكبتاش چقدر به آن شب احتیاج داشت . . . و بیشتر از او من و رئیس نازنينات، همان قبلیه كه موهای جوگندمی داشت و یكهو عوضش كردند طفلك را. شیر توتفرنگی میخوری عزیزم ؟
درشان آوردم؛
ماساژ هم دادم؛
میكس هم كردم؛
خوشرنگ هم شد؛
سر هم كشیدم؛
تو سِر بودی؛
بس كه "فقط" وقیحانه به چشمهایم خیره شده بودی و وقیحانه از اشكم لذّت میبردی،
دستهایم را نمیدیدی كه چه سبك و فرز و ماهرانه میجنبند.
Hey! My Mixed Love!
آرام بخواب بیچشم، با این خیال كه وقاحتات از زانو درآورده استم؛
رگ خوابت دستم آمده؛
اشك میریزم؛
و این اشك،
خواهدت كشت.