تبليغاتX
Full Metal Lemon

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت معتقد بود به سماع به جهت قرب و مقاربت، و هماره با خود در ترنم بود که: "راست" می گوایم و از "کرده" ی خود دلشادم. نقل است که شیخ تا آخر عمر تکلیف "می گوایم" را روشن ننمود که "می گویم" است یا غیر!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:51 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت اندر کار موسیقی بود و موسیقی دانان، چنان که وی را "ارباب آلت" می نامیدند، از فرط چیره دستی!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:20 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از وی در نقل است که روزی مریدان احتجاج کردند که: "یا شیخ! سالیانیست که در محضر مبارکت تلمذ نموده، کمر خدمت حضرتت بربسته، یاران هم دل بوده ایم. کلامی نیک در وصف خدمت گزاری صادقانه ی ما بگوی تا ما را دل بدان خوش باشد و به واسطه ی آن همه گان ما را بشناسند و در تاریخ باق بمانیم و بدانند ما چنان بوده ایم و الخ."

گویند شیخ بی درنگ و بی اندیشه فرمود: "ک_و نیا ن کفش مرا دزدیدند". نقل است که جمله مریدان بدین سخن جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و از هوش برفتند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:8 توسط اتاق تمام فلزي |

اگه همش تنت خارش داره و بی قراری و دلت آروم نمی گیره، گاس مال دس زدن به لاک پشته. می گن زگیلش یا زیر ممه می زنه، یا توی جمجمه
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:56 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

در نقل است که شیخ فرمود: "اهدای ... اهدای زندگیست!"

و گویند حضرتش تا در قید حیات بود جای خالی را پر ننمود مگر در عمل!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:20 توسط اتاق تمام فلزي |

اسی جان، دورت بگردم، بپا.

من فدای آن هیکل پیلی ات بشوم، بحثی در کمر کاکلی ات نیست، فقط این است که الانه بد دوره ای شده، این ضعیفه ها هزار تا جور راه و چاه یاد گرفته اند که آدم شرمش می آید. من حتم دارم نصف بیشترشان برای انتقام از قفا می ایند با آچار چرخ و تایلیور، آن هم چرب کرده. خلاصه این که دورت بگردم، کمر کافی نیست، دنده پهنی هم می خواهد. تو هم که تصدقت بروم از بچه گی من که یادم هست طاقتت کم بود، هی جیغ می زدی. می گویم می خواهی تجدید نظر کن، ها؟

یار دبستانی تو،عباس پشه

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط اتاق تمام فلزي |

در خود فروشی همان لذتیست که در انتقام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:39 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ سخت بردبار بود و حلیم و بخشاینده. در نقل است که شیخ بر سر نماز بودی و نامریدی در این حال او را فحشی بداد سخت ناموسی. گویند شیخ از سر حلم و خویشتن داری ابرویی بالا بداد و آیه نقل کرد که: "فی بطون امهاتکم!"

گویند که آن نامرید ازین پاسخ نعره ای بزد و در دم بسوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط اتاق تمام فلزي |

بدین وسیله من همه گی کسانی که این پست را نمی خوانند، به تعدادی جلف بازی وبلاگی با موضوعات زیر دعوت می کنم:

"اگه بیست و چهار سانت (!) به آخر عمرت باقی مونده باشه، منو با چی می خوری؟! هان؟!"

"اگه یه خرس قطبی تو ماتحتتون لونه کرده باشه، بیست و چها هزار ساعت بعدشو چه جوری قضای حاجت می کنید؟!"

همه، به علاوه ی خودشون، به علاوه ی دوستاشون، به علاوه ی ناموسشون و جدشون و آبادشون و کسشون و کارشون دعوتن ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط اتاق تمام فلزي |

فرشته ها مفت گرانند. هیچی حالیشان نیست الاغ ها. بخواهی با طناب آن ها توی چاه بروی سه سوت به فنا رفته ای.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:40 توسط اتاق تمام فلزي |

در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می خراشد. این درد ها را به هیچ کس نمی شد گفت و ابراز کرد در دوره ی هدایت، ولی خوب الان خوشبختانه با پیشرفت علم مامایی و زنان و زایمان این دردها قابل "دوخت" می باشند و بعدا داماد هم هیچی نمی فهمد ... .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:1 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از فرمایشات اوست که:" تکیه به ریسمان الهی ندهید به هیچ عنوان چون اولا ریسمان مال آویزان شدن (یا کردن) است نه تکیه دادن، امردان! در ثانی ادمین آن ریسمان سه سوت میپیچاندتان هم چون بنز زیرا که همو دو دره گر کبیر است، آمین یا رب العالمین"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:56 توسط اتاق تمام فلزي |

می گفت: "به پیشانی نوشت اعتقاد دارم. بچه که بودم، فکر می کردم این زائده ی دراز مادرزاد روی پیشانیم مثل شاخ تک شاخ می ماند و قرار است در هستی یگانه باشم. الان که بیشتر نگاهش می کنم، می بینم بیشتر شبیه آلت است. تقدیرم این است که روسپی شوم. حداقل اگر آبرویی ندارم، تنم که لذت خواهد برد."

بد شانس بود بیچاره، روسپی هم که شد معروف شد به روسپی" د  و د و ل به سر"، و فقط مفعولان  می آمدند سراغش، یعنی لذت تن فروشی را که درک نکرد هیچ، تمام مدت هم سرش توی مقعد بدبو و مستعمل کو .. یان بود!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:29 توسط اتاق تمام فلزي |

گویند شیخ در جهان مجازی علامه بود و از اصحاب نظر، به قسمی که در زندگی افزون بر صد کرور یوزرنیم و پسورد داشت، همگی به جهت سایت های الفیه شلفیه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط اتاق تمام فلزي |

همو بود که فرمود: "به گاه عشق ورزی، تقدس به غایت است. اگر عشق باشد، هیچ حکم ناپاکی بر آن روا نبواد."

پرسیدند: "یا سیدنا! اگر به گاه عشق تپانی، به ناگاه دریافتیم که هر دو ذو آلتیم، باز حکم تقدس بر آن جاریست؟"

نقل است که لختی مبهوت درنگ بنمود و  سپس بغرید که: " ک..و نیان! شمایان را به تقدس چه گه خوری ها؟!"

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:20 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

شیخ را گفتند:" یا سیدنا! به بازیی وبلاگی دعوت گردیده ای!"

بگفت: " وا... که وبلاگ ندانم که چیست!"

گفتند: "وبلاگ همو باشد که در اینترنت نبشتندی"

گفت: "اینترنت ندانم که چون باشد!"

گفتند: "اینترنت همان باشد که در اوی دنیایی است مجازی به قسم کابل و شبکه ..."

سخن ایشان ببرید و غضب گرفت که: " مفعولان! سخن چون آدم می گویید یا اجدادتان بسپوزم؟!"

مریدان سخت ترسان و نالان گشتند و بر سبیل توضیح عرض کردند که: "یا شیخ! ملک الموت اگر در بیست و چهار ساعت به قبض روحتان بیاید، چه می کنید؟"

پرسید: "این ملک الموت، فرشته است واقعا؟"

گفتند: "بلی"

گفت: "حتم دارید می آید؟"

گفتند: "چنین مفروض است"

گفت: "یعنی خودش می آید؟"

مریدان نا آرام بگفتند: "آری دیگر!"

نقل است که شیخ لختی در سکوت بیاندیشید و از پس آن شتابان به نزد عطار شد و بقچه ای ک اند م و پیاله ای لو بریکا نت ابتیاع نمود و در کنجی تاریک، با ذکری آخته و چشمانی خون گرفته، به انتظار بنشست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژیه بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

و از وی در نقل است که نیکو طبع شعری بداشتی و به غایت در کار مداقه و غور و تفکر بودی. گویند روزی مریدان او را گفتند: "یا شیخ، ما را شعری نو در انداز سخت عمیق"

بگفت: "نسبم شاید، به زنی فا حشه در شهر بخارا برسد..."، و به ناگاه مکثی بنمود و اندیشناک گردید و سر در گریبان فرو ببرد و زمانی دراز هیچ نگفت.

گفتند: "یا شیخ! دنباله اش!"

بگفت: "جا . کشا ن! مادر قح. به گی دنباله دارد؟!"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ عمودالدین به غایت خردمند بود و دانشی نهانی داشت سخت عظیم. از وی نقل است که جمعی خواص شیخ را بگفتند: "یا سیدنا! در موقعیتی سخت خطیر به دام افتاده ایم که نه راه پیشمان مانده نه پس، و امیدی به رهاییمان نیست. رهنمودی بفرما تا از تهلکه خلاص گردیم." شیخ لختی بیاندیشید و بگفت: "ارجح آن است که بکوشید که از کان بیاورید و لاغیر!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:59 توسط اتاق تمام فلزي |

تو يك روسپي ای، بحث ندارم بكنم بات. گيريم خانواده ات آبرو دار و لباس تنت خوب و با كسي نمي خوابي. توفيري ندارد. اين ها دليل نمي شود كه آن نباشي، فقط از نيمچه تقدس ناشي از صادقانه خود را جار زدن روسپيان بي بهره اي. ترجيح مي دادم هربار كه دستم را گرفتي و گفتي ”دوستت دارم” پولش را بات حساب كرده بودم. اين طوري بهتر مي بود. احساس بهتري داشتم به خودم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:29 توسط اتاق تمام فلزي |

Granpa

داشتم توی باغچه خاک بازی می کردم و پدربزرگ مهربانم روی صندلی راحتیش سینه ی آفتاب نشسته بود و داشت برایم قصه ی "زامبی کوچولوی تنها" را می خواند.یک لحظه صدایش گرفت،دست هایش رعشه ای کرد،نفسش قطع شد و چشم هایش بسته شد.دو ثانیه بعد چشم هایش باز شد. رنگشان مثل خون بود.به طرفم حمله کرد تا مرا بخورد.من آماده بودم، آخر همیشه همه جا توی رادیو و تلویزیون می گویند که مواظب پیر ها باشید. با لبه ی بیلچه ام نصف کاسه ی سرش و مغز تویش را پراندم. توی مدزسه یادمان داده بودند چطوری لباسمان خونی نشود.

سرش را جدا از جسدش دفن کردیم،مثل همه ی مرده ها.

این جا، هر که بمیرد دوباره به راه می افتد.

ادامه ها دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:6 توسط اتاق تمام فلزي |

آن کلید را می بینی آن وسط سمت راست، دست و پایش را انگار کش آورده؟ رویش نوشته "ک" مثل ک... ک...! زودی فشارش بده ...

حالا ان یکی را می بینی لنگ و پاچه اش را ولو کرده؟ همان که رویش "و" نوشته.آنرا هم نرم بمالان...

حالا که این دو تا دکمه را زده ای، الان به نظر خودت چه دکمه ای را باید بچلانی؟

"ه"؟ نه خاک بر سر! مگر فیلسوفی؟

"ر"؟ دور از جون. نشنوم ازت.

خاک به دهنم!! "ن"؟! کثافت بی شعور! از کجا فهمیدی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 توسط اتاق تمام فلزي |

لی لی لی لی حوضک...

 داداش جوجوه اومد آب بخوره که توجهش به ننه خاتون که لب حوض وایساده بود و با چشمای مهربون احمقش به اش زل زده بود جلب شد. شکش برد. همه ی غرایز جوجه ایش به اش اخطار دادند. ریسک نکرد. هفت تیرش را کشید و قلب مهربان احمق پیره زن را جا در جا به دیوار پاشاند. بعد کاردش را در آورد و کله ی جسد پیره زنه را گوش تا گوش برید و گذاشت لب حوض و بعد شروع کرد آب خوردن. هیچ کدام از "کله گنده" ها ت..خم نکردند جلو بیایند.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط اتاق تمام فلزي |

راه میان بری وجود ندارد لاکردار. سوزش را باید به ک ا ن کشید ودردش را به جگر تا گوساله گاو شود.خاکش را باید خورد. تنها آوانسی که برایمان در سازوکار ناراست جهان مقدر شده این حق است که موقع تحمل درد و سوز و خاک، تا دلمان می خواهد عر بزنیم و جیغ و داد کنیم و نک و نال راه بیاندازیم، اگر کمکمان می کند. این تغییری در اصل مطلب نمی دهد: میان بری در کار نیست. هست آن چه که هست.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط اتاق تمام فلزي |

عشقهایی که به سپوزش ختم نمی شوند لایق شا شیدن تویشان هستند.

"من"

به هر حال فرقی هم نمی کند. حتی بدون دخالت شا ش خارجی، خود این نوع عشق ها بی برو برگرد بعد از یک مدتی تویشان شاش تولید می شود.

"من"

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 توسط اتاق تمام فلزي |

جسمم نیز مال تو

 

خنجر خیانت به کف آر، سینه ام را عریان کن

 

و جانانه بزن، مادر قح...به

 

دیه را که دادی می فهی دنیا دست کیست

 

وصیت کرده ام ک..ا نت نهند

پا نوشت: گ..ه اضافه که خورده بودیم، بد رنگ هم شد. چی از کار در آمد واقعا. خدا به خیر بگذراند

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:16 توسط اتاق تمام فلزي |

تعادل و توازن، کلید رسیدن به آرامشی حیاتیست، که بعد بتوانی با خیال راحت به همش بزنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 8:58 توسط اتاق تمام فلزي |

ما خواستیم بغضمان را که سال هاست توی گلویمان حملش کرده ایم، رو به دیوار گریه کنیم تا کسی نبیند درد هایمان را، که مرد باشیم، که کوه باشیم، که خفن باشیم.

اشتباهی بنا به عادت مالوف تا دیوار دیدیم شا ..شیدیم پایش.

نشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:0 توسط اتاق تمام فلزي |

نه، همه ی عشق اون نیست. فقط یه قسمتیشه. اگه بعد همه ی این کارا، آخرش، یه مایع گرمیم ریخت روی شکم یا روی پاهات، اون وخ اون بقیه ی عشقه.
می دونی، منظورم خونیه که از جیگره چیکه می کنه
یا شایدم نمی دونی،

یا شایدم منظورم نیس!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:18 توسط اتاق تمام فلزي |

کلا باهاس سخت شاشید تو این خاک و ملک.

واقعا...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط اتاق تمام فلزي |

من، گاهی فکر می کنم زندگی اینه که از نقطه ی A بری به نقطه ی B، و هدف زندگی رو هم کلا رسیدن به نقطه ی B می بینم. نقطه ی B خوب هرچی دورتر بهتر، ولی اگه همین نزدیکی ها هم بود، خوب هست.
بالاخره Show must go on دیگه...

 
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:9 توسط اتاق تمام فلزي |

 

اين كه همه چيزهاي خوب يك وقتي تمام مي شوند "رسم" زمانه نيست، اين خود زمانه است. قانون طبيعت است، اين جوري كار مي كند. نك و نال و ننه من غريبم و غش و ضعف هم ندارد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:39 توسط اتاق تمام فلزي |

ماها "خودمان" همه جايزالخطاييم، اشكال اين جاست كه "بقيه" معمولا مادر به خطا از كار در مي ايند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:7 توسط اتاق تمام فلزي |

امشب هم گذشت و هيچ كس ما را نسپوخت

"از خاطرات يك قح_به"

 
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:15 توسط اتاق تمام فلزي |

 

پلنگ:"اون چيه كه مثل درد تو دلم مي پيچه؟ اون چيه كه مثل بغض روحمو مي سابه؟"

ماه:" معلومه خوب مرتيكه پرخور،اون گــوزه!"

مرتيكه، بدفرم به غرور پلنگيه پلنگه برخورد. قوانين پلنگي خلقتش چاره اي برايش نگذاشت جز اين كه با يك گاز نصف ماه را بخورد. گور پدر عشق و عاشقي و نوار قصه و ادبيات و اين حرف ها هم كرده.

 

LimOo:

ماه كه نوارقصّه زیاد گوش می‌كرد و "ادبیات" زیاد می‌خواند و تئاتر زیاد می‌دید، با خلق‌و‌خو و قوانين انواع جانوران آشنا بود و از آن‌جایی كه می‌دانست "مرتیكه" گفتن به یك پلنگ عاشق -كه يك‌چيزی مثل درد توی دلش می‌پيچد و يك چيز ديگری كه ممكن است همان چيز اوّلی باشد يا نباشد مثل بغض روحش را می‌سابد- دقیقاً مثل این است كه فرش قرمز برایش پهن كرده باشی كه بیا مرا گاز بگیر و نصف‌ام را بكَن، قبل از پاسخ دادن به سؤال پلنگه  و درست زمانی كه گربه‌سان مذكور سرش را پایین انداخته بود و داشت اشك‌هایش را با پشت پنجه‌اش پاك می‌كرد-، بدلِ اسفنجی‌ای را كه از خودش ساخته بود گذاشت روبروی پلنگه و خودش پرید پشت درخت و داد زد: معلومه خب مرتیكه‌ پرخور . . . و باقی قضایا.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:26 توسط اتاق تمام فلزي |

دوشنبه:
به آخر خط رسيده و تيغش هم مي برد، ولي نكند خط عوضي بوده؟ شك مي كند.نمي برد.
 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:6 توسط اتاق تمام فلزي |

ديگر مني نخواهد بود. هر چه هست اوييست كه من نمي شناسمش.
آن غريبه كه در آينه به چشمانم زل زده، ازين پس مرا زندگي خواهد كرد

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:25 توسط اتاق تمام فلزي |

و خداوند "گ_ه خوردم" را آفريد....!
 
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:48 توسط اتاق تمام فلزي |

دختره خنگه به خدا. راس مي گفتن همه. مي ذارم كلمو بكنه زير آب، بعد به هواي اين كه دارم دست و پا مي زنم، همه جاشو دس مالي مي كنم! چه نرمه ...

ولي بازي رو نمي خواد تموم كنه؟ نفسم داره بند مي آد...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:51 توسط اتاق تمام فلزي |

راس مي گه، منم مث بقيه عوضيم. خودمو زدم به مردن، كه وقتي مي آد روم خم مي شه ببينه زندم يا چي چي، ممه هاشو از جلو پيرهنش ديد بزنم. اميدوارم فقط اون جوري كه همه قبليا تعريف مي كنن بوي عرق و ترشيدگي نده اون لا ... 
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:36 توسط اتاق تمام فلزي |

حوصله ندارم.

 

حتي سينه هايت را حوصله ندارم  نگاه كنم. شايد با آتش سيگار بزنم بتركانمشان. حوصله ندارم بعدش جيغ بكشي و زربزني و فحش بدهي، شايد حلقت را تيغ زدم. حوصله ي لب هايت را ندارم كه با محبت تهوع آوري روي صورتم بلغزد و غم خواريم را كند، شايد با دندان كندمشان. حوصله ي طعم خونت را هم بعدش توي دهانم ندارم.

 

شايد با لگد زدم دنده هايت راشكستم

 

شايد بروم رانندگي كنم عمدا يك بچه زير كنم.

 

شايد يك خرده كار كنم

 

شايد مشق هايم را نوشتم

 

نمي دانم

 

حوصله ندارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:23 توسط اتاق تمام فلزي |

به ياد مي آورم.

اين راهي را كه الان در اين سكوت مرگ بار  دارم مي روم، قبلا هم رفته ام.

ولي هيچ گاه از آن بر نگشته ام. 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:31 توسط اتاق تمام فلزي |

- "مشكل فقط مي داني چيست رفيق؟"
اين را مرد در لباس خون آشام به رفيقش در لباس گرگ نما مي گويد.قبل از ادامه ي جمله اش رد قرمزي را كه از كنار چانه اش راه افتاده با پشت دست پاك مي كند و با اين كار نصف پايين صورتش را  تركمون قرمز رنگي مي زند.
- " مشكل اين بود كه زنيكه بي هوا بدجور گاز گرفت، وگرنه من كه لازم نبود گازش بگيرم براي خون، خودش عادت ماهانه بود. گازش بد بود، مي كند لامذهب اگر من گازش نمي گرفتم. مجبور شدم."
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:10 توسط اتاق تمام فلزي |

در زلال آب، غسل می کنند دو عاشق

 خیسی بوسه ای عاشقانه

بالاتر، لاشه ی گاوی مرده  در آب

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:32 توسط اتاق تمام فلزي |

رند عزيز تبريز، درخواست ارزشمندت براي اين كه لينكت كنيم را ديديم. حقيقت اين است كه مدتي است داريم سعي مي كنيم اين كار را بكنيم، يا حداقل داريم سعي مي كنيم خودمان را راضي كنيم كه اين كار را بكنيم، ولي از خدا كه پنهان نيست، از تو چه پنهان، هر جور حسابش را مي كنيم مي بينيم كه اين وبلاگ ارزشمند تو حقيقتا خزعبل تر و چرند تر از آن است كه اصلا راه داشته باشد كه بتوان سر افكندگي لينك دادن به مزخرفات آن را در اين دنيا به دوش كشيد. مواظب خودت باش عزيز دلمان.
جون!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:42 توسط اتاق تمام فلزي |

خدا رحم كرد كه توي اين بالماسكه من لباس دراكولا پوشيده ام. زود تر بروم دهانم را بشورم. از طعم شور خوشم نمي آيد، آن هم مال اين جا.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط اتاق تمام فلزي |

ببين بانو جان،من سياه مست قبول، تو اولين قرارمون رو كفش پاپيون دارات بالا آوردم قبول، مغزم قيلي ويلي ميره قبول، ولي به جون عزيز خودت جاي "پد" كه اين جا نيسس آخه!  آخه كي تا حالا تو جورابش پد گذاشته زن حسابي؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:18 توسط اتاق تمام فلزي |

دارم بالا مي آرم.برو اون ور تر اگه نمي خواي پاچه هات استفراغي شن....

ببخشين! ارتفاعشو درس تخمين نزدم. بيا پيرنتو عوض كن، اين دسسمالم بگير لاي ممه هاتو تميز كن.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:56 توسط اتاق تمام فلزي |

زيباييت هميشه در اين بوده كه سر خم نمي كرده اي، حتي زير شكنجه، حتي زير تحقير. حالا كه نمي بينم و چشم خانه هام خاليست حتي، اين شكوه تكبر آميزت را دوست مي دارم. نمي خواهم بشكني، نمي خواهم خم شوي. همين است كه پلك هاي خاليم را كه خون دلمه نبسته هنوز از لايشان به روي گونه ام روان است، به هم فشار مي دهم و خاطره ي نرمي سينه هاي خواهرت را در آن شب نه چندان دور در خودم دفن مي كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:36 توسط اتاق تمام فلزي |

ولي درشان نياوردي،ماساژ و موي رگ و ميكسري هم در كار نبود. ولي هنوز هم چنان اشك مي ريزي، چون چشمان بي شرم خون گرفته ام هر بار كه با خنده ي سرخوشانه ي ناشي از زخم ساديستي اي كه با توك چاقوي ميوه خوري روي شكم سخت گرسنگي كشيده ات انداخته ام مي خندد، كل فلسفه ي وجودي عشق پا برجايت را به استهزاي وقيحانه اي مي گيرد. اين وقيحانه بودن استهزاست، و نه شكنجه كردنت، و نه حتي خود استهزا، كه  سرانجام خواهدت كشت.

من هم عاشقت هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:58 توسط اتاق تمام فلزي |

"لیمو"، دستهایش را که با دستکش های سر تاسر فلزی پوشیده شده، به ماسک يكسره فلزی روی صورتش می کشد، روی زانوبندهای كاملا فلزیش بلند می شود، افکار مطلقا فلزیش را منظم می کند، و در حالیکه صدایش در "اتاق تمام فلزی" می پیچد، با صدای زنگ دار فلزیش، شروع به صحبت می کند.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:54 توسط اتاق تمام فلزي |