تبليغاتX
Full Metal Lemon

در خود فروشی همان لذتیست که در انتقام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:39 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ سخت بردبار بود و حلیم و بخشاینده. در نقل است که شیخ بر سر نماز بودی و نامریدی در این حال او را فحشی بداد سخت ناموسی. گویند شیخ از سر حلم و خویشتن داری ابرویی بالا بداد و آیه نقل کرد که: "فی بطون امهاتکم!"

گویند که آن نامرید ازین پاسخ نعره ای بزد و در دم بسوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط اتاق تمام فلزي |

 

پشت بسته‌بندی بستنی دايتی نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا هم‌چين چيزی.

بچه‌ها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشته‌اند جای نامربوط؛ و گفتند يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد! كلّی هم به ريش عقده‌ای ِ‌ خودشيرين‌اش خنديدند.

من فكر كردم شايد روزی، در جاده‌ای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوب‌اش، عزيزش، عشق‌اش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد.

بستنی نيم‌خورده را گذاشتم توی پيش‌دستی.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:19 توسط limoo |

بدین وسیله من همه گی کسانی که این پست را نمی خوانند، به تعدادی جلف بازی وبلاگی با موضوعات زیر دعوت می کنم:

"اگه بیست و چهار سانت (!) به آخر عمرت باقی مونده باشه، منو با چی می خوری؟! هان؟!"

"اگه یه خرس قطبی تو ماتحتتون لونه کرده باشه، بیست و چها هزار ساعت بعدشو چه جوری قضای حاجت می کنید؟!"

همه، به علاوه ی خودشون، به علاوه ی دوستاشون، به علاوه ی ناموسشون و جدشون و آبادشون و کسشون و کارشون دعوتن ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط اتاق تمام فلزي |

فرشته ها مفت گرانند. هیچی حالیشان نیست الاغ ها. بخواهی با طناب آن ها توی چاه بروی سه سوت به فنا رفته ای.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:40 توسط اتاق تمام فلزي |

 

- آره آقا؛ اون زمان كه ما گواهی‌نامه گرفتيم، از اين خبرا نبود كه. مثل الآن بی‌سر و صاحاب نبود. همين‌قد برات بگم كه حتّی ترمز هم وسطی نبود . . .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط limoo |

در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می خراشد. این درد ها را به هیچ کس نمی شد گفت و ابراز کرد در دوره ی هدایت، ولی خوب الان خوشبختانه با پیشرفت علم مامایی و زنان و زایمان این دردها قابل "دوخت" می باشند و بعدا داماد هم هیچی نمی فهمد ... .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:1 توسط اتاق تمام فلزي |