تبليغاتX
Full Metal Lemon

 

از شيخ‌الشيوخ، آن ميوه‌ی راست‌رسيده‌ی شاخسار طلب و آن رحم‌نكننده حتّی بر روزنه‌ی پيت ِ حلب، نقل است كه روزی مُريدان وُ را رصد كردند ملبّس به قبا، جلوس‌نموده بر صُفّه‌ای در مدخل بازار، سر در جيب مراقبت و مكاشفت فرو برده، سخت در كار ِ جنبيدن و لوليدن، خوی‌كرده و بی‌خود از خويشتن، چندان كه گويی حالی بس عجيب بر وی مستولی شده در عوالم كشف و شهود. مُريدان را بر اين غليان روحانی غبطه‌ها آمد و بسی ناله‌ها و آه‌ها و اشك‌ها برفت و هم در آن حسرت سر به باديه گذاردند. از قضا احدی از مريدان ناقلای روزگار، در پناه ِ بارويی تقيه كرد تا از پس ِ اين حال، شيخ را سؤال‌پيچ نموده و در ادراك اسرار خفيّه‌ی هستی بر رقبا پيشی گيرد . . . لكن شبان‌گاهان به جدّ و جهد كوشيد تا در كتابت وقايع ‌يوميّه‌ی خويش در تارنُُمای فخيمه‌ی www.morid-balaa-sexy.com  ، از آن طفل خرد‌سالی كه فغان‌كنان و جامه‌دران از ميانِ چين و شكن قبای شيخ به سوی حجره‌ی ابوی‌اش شتافت، نقلی به ميان نياورَد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:43 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

شیخ را گفتند:" یا سیدنا! به بازیی وبلاگی دعوت گردیده ای!"

بگفت: " وا... که وبلاگ ندانم که چیست!"

گفتند: "وبلاگ همو باشد که در اینترنت نبشتندی"

گفت: "اینترنت ندانم که چون باشد!"

گفتند: "اینترنت همان باشد که در اوی دنیایی است مجازی به قسم کابل و شبکه ..."

سخن ایشان ببرید و غضب گرفت که: " مفعولان! سخن چون آدم می گویید یا اجدادتان بسپوزم؟!"

مریدان سخت ترسان و نالان گشتند و بر سبیل توضیح عرض کردند که: "یا شیخ! ملک الموت اگر در بیست و چهار ساعت به قبض روحتان بیاید، چه می کنید؟"

پرسید: "این ملک الموت، فرشته است واقعا؟"

گفتند: "بلی"

گفت: "حتم دارید می آید؟"

گفتند: "چنین مفروض است"

گفت: "یعنی خودش می آید؟"

مریدان نا آرام بگفتند: "آری دیگر!"

نقل است که شیخ لختی در سکوت بیاندیشید و از پس آن شتابان به نزد عطار شد و بقچه ای ک اند م و پیاله ای لو بریکا نت ابتیاع نمود و در کنجی تاریک، با ذکری آخته و چشمانی خون گرفته، به انتظار بنشست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . آورده‌اند كه شيخ را ناخوشی‌ای عظيم در گرفت، چندان كه جلوس نتوانستی بی‌آه و افغان و دشنامی چند. مريدان را شراره‌ی آتش در قبا اوفتاد كه حال چون است و دل در كف همی ستاندند از بهر فدايی شدن شيخ را، باشد كه بلای خويش بر دامان ايشان حواله نموده و وجود نازك خويشتن برهاند. شيخ امتناع همی ورزيد. عارض شدند كه طبيبی حاذق از ديار "آب‌شمالان" بر بالين وی فرا همی خوانده‌اند كه عنقريب بر ايشان فرود خواهد آمد. شيخ بناليد: "والله كه اليوم مُراد شما نخواهم بود اگر بأیّ نحو طبيب‌ام بر بالين بخوانيد؛ كه بی‌گمان مرهم ِ‌ اين تألّم را در حذر از آن لعبتی دانَد كه اسباب و آلات مرا به چنين عقوبتی گرفتار آورده است. ليك اگر من ساربان‌ام، نيك‌تر می‌دانم اشتر دردمند خويش را به كدامين خرگاه شيخانه همی بخُسبانم. فی‌الحال خلوت كنيد بارگاه را " . . . و زير لب دم گرفتی: دردم از يار است و درمان نيز هم . . .

       

*. علی أیّ حال، طبيب‌الأطبّاء راهی به اندرونی نجُست. مع‌الوصف به كرّات پيرامون خانقاه رؤيت شد، حاليا كه اين پرسش بر لبان جاری همی‌ داشت: "اين شاهدخت ما را اين حوالی مشاهدت ننموده‌ايد احياناً؟"

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژیه بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

و از وی در نقل است که نیکو طبع شعری بداشتی و به غایت در کار مداقه و غور و تفکر بودی. گویند روزی مریدان او را گفتند: "یا شیخ، ما را شعری نو در انداز سخت عمیق"

بگفت: "نسبم شاید، به زنی فا حشه در شهر بخارا برسد..."، و به ناگاه مکثی بنمود و اندیشناک گردید و سر در گریبان فرو ببرد و زمانی دراز هیچ نگفت.

گفتند: "یا شیخ! دنباله اش!"

بگفت: "جا . کشا ن! مادر قح. به گی دنباله دارد؟!"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . و شيخنا، زينتِ بساتين و گـُشننده‌ی خَرامين را كرامات بسيار همی بود؛ چونان كه فوج ِ مريدان از يمين و يسار به سوی حضرت‌اش ره همی سپردند و جبهه‌ی عجز و لابه بر خاك آستان‌اش همی‌ ساييدند، به اميد ِ تلميحی از باب التفات و التجا از سوی آن بزرگ‌مُراد. آورده‌اند روزی شاهدخت ِديار "آب‌شمالان"، نيكو بانويی پارسا، خوب‌رويی لاله‌وش، مزيّن به صفات جليله و جميله، محفوظ به حفاظِ عفّتی بی‌رقيب، سيمين‌ساق و عنبرآگين و بلورين‌‌تركيب، خرامان به سان كبكِ دری، به نيّت زيارتی بر وی وارد شد . . . لكن مع‌الأسف كاتبان و مورّخان را از رجعت وی خبری همی نيامد.      

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تحشیه ی شیخ عمودالدین ذکر:

آن بانو، غران و دمان و گیسو دران و جیغ کشان، هم چنان در اندرونی سرایمان اطراق بنموده، به نیت ستاندن الباقی دستمزد خویش. زهی خیالات خام ...!

آن را که "ذکر" شد خبری باز نیامد ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:52 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ عمودالدین به غایت خردمند بود و دانشی نهانی داشت سخت عظیم. از وی نقل است که جمعی خواص شیخ را بگفتند: "یا سیدنا! در موقعیتی سخت خطیر به دام افتاده ایم که نه راه پیشمان مانده نه پس، و امیدی به رهاییمان نیست. رهنمودی بفرما تا از تهلکه خلاص گردیم." شیخ لختی بیاندیشید و بگفت: "ارجح آن است که بکوشید که از کان بیاورید و لاغیر!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:59 توسط اتاق تمام فلزي |

تو يك روسپي ای، بحث ندارم بكنم بات. گيريم خانواده ات آبرو دار و لباس تنت خوب و با كسي نمي خوابي. توفيري ندارد. اين ها دليل نمي شود كه آن نباشي، فقط از نيمچه تقدس ناشي از صادقانه خود را جار زدن روسپيان بي بهره اي. ترجيح مي دادم هربار كه دستم را گرفتي و گفتي ”دوستت دارم” پولش را بات حساب كرده بودم. اين طوري بهتر مي بود. احساس بهتري داشتم به خودم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:29 توسط اتاق تمام فلزي |

 

 

مدرسه‌ی لعنتی ما ديوار‌به‌ديوار خانه‌مان بود؛ و هيچ‌وقت هيچ‌كس توی راه مدرسه با من دوست نشد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:29 توسط limoo |

 

نشد يك بار يكی به ما جمله بدهد تا باهاش كلمه بسازيم.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:7 توسط limoo |

 

 

من خیلی خوشحال‌ام كه ناخن ندارم كه بخواهد بلند شود و من مجبور باشم هِی بگیرم‌اش.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه لب‌ام شِكری است و تَرَك نمی‌خورد و خون نمی‌آید توی سوز و سرما.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه پا ندارم، چون می‌دانم اگر داشتم، بوگندو بود و آبرویم را می‌بُرد.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه بابا و مامانم توی لوله با هم آشنا شدند.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط limoo |