تبليغاتX
Full Metal Lemon
 

 

چشم‌‌هاش از برق لطيف ِدو قطره اشكِ ناگزير درخشيدن گرفت. نفسی عميق كشيد .نوار بهداشتی قرمز را به نرمی به انحنای افسونگر گونه‌اش ماليد، به لب بُرد و بوسيد، و انداخت‌اش توی سطل آشغال دستشويی. سرش را گرفت زیر شیر آب، اشك‌هاش را با پشت دست‌اش پاك كرد، توی آينه به خودش لبخند زد، رفت بيرون و به مامان‌اش گفت: بده من سالاد درست كنم مامی.

اين ماه هم به خير گذشت.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------اتاق:

دروغ می گوید. هیچ ماهی هیچ وقت به خیر نمی گذرد. تا نگا...د نمی گذرد

یا این که اصلا نمی گذرد

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:4 توسط limoo |

جسمم نیز مال تو

 

خنجر خیانت به کف آر، سینه ام را عریان کن

 

و جانانه بزن، مادر قح...به

 

دیه را که دادی می فهی دنیا دست کیست

 

وصیت کرده ام ک..ا نت نهند

پا نوشت: گ..ه اضافه که خورده بودیم، بد رنگ هم شد. چی از کار در آمد واقعا. خدا به خیر بگذراند

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:16 توسط اتاق تمام فلزي |

تعادل و توازن، کلید رسیدن به آرامشی حیاتیست، که بعد بتوانی با خیال راحت به همش بزنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 8:58 توسط اتاق تمام فلزي |

 

اگه ديوار ميوار و بغض و كينه و آدم و مرد و كوه و خفن ومألوف و اين مسائل رو ول كرده‌ی و عدل چسبيده‌ی به اين كه "چرا پس توی اسم پُسته خون داشت، ولی توی پُسته خون نداشت"، بايد بگم خيلی احمقی كه حاليت نيس تو اين شرايط، ديواره‌ی معده‌ی يه مرد كه داره يه بغضو شديداً حمل می‌كنه، خونريزی می‌كنه و شاش مزبور خونی‌يه. آره. از اون لحاظ مرتيكّه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:33 توسط limoo |

ما خواستیم بغضمان را که سال هاست توی گلویمان حملش کرده ایم، رو به دیوار گریه کنیم تا کسی نبیند درد هایمان را، که مرد باشیم، که کوه باشیم، که خفن باشیم.

اشتباهی بنا به عادت مالوف تا دیوار دیدیم شا ..شیدیم پایش.

نشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:0 توسط اتاق تمام فلزي |

 

یه بار یارو به يه جا رسيده بود كه براش مهم نبود بابای توئه یا یکی ديگه. قوی‌تره، مهربون‌تره، بچه‌ش دوستش داره يا نه، زنش دوستش داره يا سال‌هاست با يكی ديگه می‌خوابه، يا بغضی داره كه بيست و خورده‌ای سال حملش كرده‌ يا هرچی. به تخمش هم نبود كاراش تموم شدن يا نه. اصولاً كاری هم نداشت كه بخواد تموم شه يا نه. راجع به داشتنِ خودِ تخم هم شك داشت البته، كه اونم باز به همون تخمِ مشكوك‌الوجودش هم نبود در هر صورت. راهی هم زير گنبد كبود طی نمی‌كرد كه بخواد ببينه به پايان رسيده يا نه، تا حالام زياد دقت نكرده بود ببينه آسمون و دريا و اينا چه رنگی‌ان يا مثلاً منظور از نمايش كه زرت و زرت می‌گن ادامه داره و اينا چيه. هميشه فكر می‌كرد تصميم به چاپ اعلاميه ختم حتی اگه مجّانی هم تموم شه، فقط به مغز اونايی می‌رسه كه مغز خر خورده‌ن و مغزِخرخورده‌تر از اونا، اونايی ان كه اينا رو می‌خونن. با پسرش‌ و دوست‌دختر پسرش و مامانِ دوست‌دختر پسر‌ش و دوست‌پسرِ مامانِ دوست‌دخترِ پسرش و زنه كه خودش باش می‌خوابيد هم دسته‌جمعی سيگار می‌كشيدن. ممه هم دوس نداشت؛ يا در واقع حوصله‌شو نداشت زياد. ولی هِی وقتش نمی‌شد. تازه همين كه نمی‌شد هم زياد به هيچ‌جای يارو نبود. حتی به تخم مشكوك‌الوجودش. در واقع حوصله‌شو نداشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:19 توسط limoo |

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:47 توسط limoo |

 

از خاطرات رفيق فابريك يك ق.ح.ب.ه‌ ی سابقاً شديداً تنها و بی‌ياور ولی اميدوار، كه عشق اثيری‌اش به ق.ح.ب.ه ی مذكور، پی‌گيری مجدّانه‌اش در فشردن انگشت بر بوق در دستگاه شش و هشت، و چرخه‌ی اجتناب‌ناپذير زندگی حرفه‌ای‌اش، سرانجام تاكسی لكنته‌ی خط وليعصر-تخت‌طاووس را به ارّابه‌ی خوشبختی لجن‌ماليده‌ی يواشكی آن‌دو ارتقاء داده و به لحاظ اشاعه‌ی فرهنگ ايدز، ايدزپروری و ايدزمحوری در لايه‌های بنيادين صنف رانندگان تاكسی، خانواده‌هايی را از نگرانی رهانيد:

دست از سرم بردار و سر از دستم . . . بلكه يك ساعت كپه‌ی مرگم را بگذارم. سِر شدم خب زنيكه!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:36 توسط limoo |

نه، همه ی عشق اون نیست. فقط یه قسمتیشه. اگه بعد همه ی این کارا، آخرش، یه مایع گرمیم ریخت روی شکم یا روی پاهات، اون وخ اون بقیه ی عشقه.
می دونی، منظورم خونیه که از جیگره چیکه می کنه
یا شایدم نمی دونی،

یا شایدم منظورم نیس!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:18 توسط اتاق تمام فلزي |

 

چشمام خمار بود. گفت: جیگرتو بخورممممم من . . . و دستشو از شکاف شکمم کرد تو و از توی دل و روده م درش آورد و خورد. یه کم رعشه گرفتم. گمونم عشق که میگن همینه.  

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط limoo |

کلا باهاس سخت شاشید تو این خاک و ملک.

واقعا...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط اتاق تمام فلزي |

من، گاهی فکر می کنم زندگی اینه که از نقطه ی A بری به نقطه ی B، و هدف زندگی رو هم کلا رسیدن به نقطه ی B می بینم. نقطه ی B خوب هرچی دورتر بهتر، ولی اگه همین نزدیکی ها هم بود، خوب هست.
بالاخره Show must go on دیگه...

 
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:9 توسط اتاق تمام فلزي |