چشمهاش از برق لطيف ِدو قطره اشكِ ناگزير درخشيدن گرفت. نفسی عميق كشيد .نوار بهداشتی قرمز را به نرمی به انحنای افسونگر گونهاش ماليد، به لب بُرد و بوسيد، و انداختاش توی سطل آشغال دستشويی. سرش را گرفت زیر شیر آب، اشكهاش را با پشت دستاش پاك كرد، توی آينه به خودش لبخند زد، رفت بيرون و به ماماناش گفت: بده من سالاد درست كنم مامی.
اين ماه هم به خير گذشت.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------اتاق:
دروغ می گوید. هیچ ماهی هیچ وقت به خیر نمی گذرد. تا نگا...د نمی گذرد
یا این که اصلا نمی گذرد
جسمم نیز مال تو
خنجر خیانت به کف آر، سینه ام را عریان کن
و جانانه بزن، مادر قح...به
دیه را که دادی می فهی دنیا دست کیست
وصیت کرده ام ک..ا نت نهند
پا نوشت: گ..ه اضافه که خورده بودیم، بد رنگ هم شد. چی از کار در آمد واقعا. خدا به خیر بگذراند
تعادل و توازن، کلید رسیدن به آرامشی حیاتیست، که بعد بتوانی با خیال راحت به همش بزنی
اگه ديوار ميوار و بغض و كينه و آدم و مرد و كوه و خفن ومألوف و اين مسائل رو ول كردهی و عدل چسبيدهی به اين كه "چرا پس توی اسم پُسته خون داشت، ولی توی پُسته خون نداشت"، بايد بگم خيلی احمقی كه حاليت نيس تو اين شرايط، ديوارهی معدهی يه مرد كه داره يه بغضو شديداً حمل میكنه، خونريزی میكنه و شاش مزبور خونیيه. آره. از اون لحاظ مرتيكّه.
ما خواستیم بغضمان را که سال هاست توی گلویمان حملش کرده ایم، رو به دیوار گریه کنیم تا کسی نبیند درد هایمان را، که مرد باشیم، که کوه باشیم، که خفن باشیم.
اشتباهی بنا به عادت مالوف تا دیوار دیدیم شا ..شیدیم پایش.
نشد.
یه بار یارو به يه جا رسيده بود كه براش مهم نبود بابای توئه یا یکی ديگه. قویتره، مهربونتره، بچهش دوستش داره يا نه، زنش دوستش داره يا سالهاست با يكی ديگه میخوابه، يا بغضی داره كه بيست و خوردهای سال حملش كرده يا هرچی. به تخمش هم نبود كاراش تموم شدن يا نه. اصولاً كاری هم نداشت كه بخواد تموم شه يا نه. راجع به داشتنِ خودِ تخم هم شك داشت البته، كه اونم باز به همون تخمِ مشكوكالوجودش هم نبود در هر صورت. راهی هم زير گنبد كبود طی نمیكرد كه بخواد ببينه به پايان رسيده يا نه، تا حالام زياد دقت نكرده بود ببينه آسمون و دريا و اينا چه رنگیان يا مثلاً منظور از نمايش كه زرت و زرت میگن ادامه داره و اينا چيه. هميشه فكر میكرد تصميم به چاپ اعلاميه ختم حتی اگه مجّانی هم تموم شه، فقط به مغز اونايی میرسه كه مغز خر خوردهن و مغزِخرخوردهتر از اونا، اونايی ان كه اينا رو میخونن. با پسرش و دوستدختر پسرش و مامانِ دوستدختر پسرش و دوستپسرِ مامانِ دوستدخترِ پسرش و زنه كه خودش باش میخوابيد هم دستهجمعی سيگار میكشيدن. ممه هم دوس نداشت؛ يا در واقع حوصلهشو نداشت زياد. ولی هِی وقتش نمیشد. تازه همين كه نمیشد هم زياد به هيچجای يارو نبود. حتی به تخم مشكوكالوجودش. در واقع حوصلهشو نداشت.
از خاطرات رفيق فابريك يك ق.ح.ب.ه ی سابقاً شديداً تنها و بیياور ولی اميدوار، كه عشق اثيریاش به ق.ح.ب.ه ی مذكور، پیگيری مجدّانهاش در فشردن انگشت بر بوق در دستگاه شش و هشت، و چرخهی اجتنابناپذير زندگی حرفهایاش، سرانجام تاكسی لكنتهی خط وليعصر-تختطاووس را به ارّابهی خوشبختی لجنماليدهی يواشكی آندو ارتقاء داده و به لحاظ اشاعهی فرهنگ ايدز، ايدزپروری و ايدزمحوری در لايههای بنيادين صنف رانندگان تاكسی، خانوادههايی را از نگرانی رهانيد:
دست از سرم بردار و سر از دستم . . . بلكه يك ساعت كپهی مرگم را بگذارم. سِر شدم خب زنيكه!
نه، همه ی عشق اون نیست. فقط یه قسمتیشه. اگه بعد همه ی این کارا، آخرش، یه مایع گرمیم ریخت روی شکم یا روی پاهات، اون وخ اون بقیه ی عشقه.
می دونی، منظورم خونیه که از جیگره چیکه می کنه
یا شایدم نمی دونی،
یا شایدم منظورم نیس!
چشمام خمار بود. گفت: جیگرتو بخورممممم من . . . و دستشو از شکاف شکمم کرد تو و از توی دل و روده م درش آورد و خورد. یه کم رعشه گرفتم. گمونم عشق که میگن همینه.
واقعا...