پشت هر تلفن، میتواند مادری نگران باشد؛
كه هرچه در میزند، دخترش در را برايش باز نمیكند.
پشت هر در، میتواند دختری باشد كه قبلاً نگران بوده؛
و حالا ديگر نيست؛ از بس كه همهی نگرانیهايش از مچ چپاش تخليه شده.
و پشت هر دختر، میتواند كوهی از ندانستهها باشد؛
كه در مغز نگرانِ دختری، آنسوی تلفنِ مادر تلنبار میشود.
آدم مورمورش میشه وقتی یه روز نگاه میكنه و میبینه مدت زیادیه كه "مواظب خودت باش"هایی كه به اطرافیانش میگه، نه واسه اینه كه واقعاً نگران افتادن اتّفاقی براشونه، بلكه واسه اینه كه نمیدونه اگه بلایی سر یكی دیگه ازشون بیاد، دیگه چهجوری میتونه "خودشو" جمعوجور كنه.
به ياد مي آورم.
اين راهي را كه الان در اين سكوت مرگ بار دارم مي روم، قبلا هم رفته ام.
نازت،
جورَت،
حبس ات
و ناخنهایت؛
همه را با هم خودم می کِشم جیگرررررر.
*. مرد زانو میزند و با پنجههايش تند تند خاك را میكَند. میگردد، سرش را تكان تكان میدهد و باز میكنَد و میگردد. ناگهان از حركت بازمیايستد؛ قهقههای عصبی سر میدهد؛ كمر صاف میكند؛ چيز سفيد خونآلودی را كه از توی زمين درآورده، میاندازد توی جيب بغل لباسِ خونآشامیاش و لنگلنگان دور میشود.
*. نيم ساعت بعد/ در بالماسكه:
- چيز مهمّی نبود رفيق؛ دندانام توی گردناش جا مانده بود.
دست هایش را فرو می کند توی تشتِ لبریزِ قهوه ای، دخترک ظرفشور
و عمق آب را هم میزند به دنبال قاشقی احتمالاً جامانده در آبِ چرک
و ناگهان تشت، آدم را یاد ساحلِ فیلمِ کوسه ها می اندازد
خیسی بوسه ای عاشقانه
بالاتر، لاشه ی گاوی مرده در آب
آب را گل نکنیم؛
در فرودست انگار
دختری خم شده و می خورد آب
و لب شیشه ی تیزِی کفِ رود،
می دَرَد لب هایش.
آب را گل نکنیم؛
آبِ خونی زیباست . . .
میشه يه دقه دهنتو ببندی تا حالت جا بياد ؟ آخه اونم جوراب نيست . . .
آره ارتفاعسنجت بد نم كشیده. اونا ممه نیست، دو طرفِ پاپیون روی كفشامه . . . آخ آخ؛ اونم كه دستمال نیست . . .
دارم بالا مي آرم.برو اون ور تر اگه نمي خواي پاچه هات
استفراغي شن....
برای همین است كه اینقدر به همین چشمهایت كه خون دلمه نبسته هنوز از لایشان به روی گونههای نرمات –كه اگر بیش از چشمهایت نخواهمشان، بیشك كمتر هم نمیخواهم- روان است، عاشقم مرد فداكار من؛ خواهرم با آن شوهر نكبتاش چقدر به آن شب احتیاج داشت . . . و بیشتر از او من و رئیس نازنينات، همان قبلیه كه موهای جوگندمی داشت و یكهو عوضش كردند طفلك را. شیر توتفرنگی میخوری عزیزم ؟
درشان آوردم؛
ماساژ هم دادم؛
میكس هم كردم؛
خوشرنگ هم شد؛
سر هم كشیدم؛
تو سِر بودی؛
بس كه "فقط" وقیحانه به چشمهایم خیره شده بودی و وقیحانه از اشكم لذّت میبردی،
دستهایم را نمیدیدی كه چه سبك و فرز و ماهرانه میجنبند.
Hey! My Mixed Love!
آرام بخواب بیچشم، با این خیال كه وقاحتات از زانو درآورده استم؛
رگ خوابت دستم آمده؛
اشك میریزم؛
و این اشك،
خواهدت كشت.
ولي درشان نياوردي،ماساژ و موي رگ و ميكسري
هم در كار نبود. ولي هنوز هم چنان اشك مي ريزي، چون چشمان بي شرم خون گرفته ام هر
بار كه با خنده ي سرخوشانه ي ناشي از زخم ساديستي اي كه با توك چاقوي ميوه خوري
روي شكم سخت گرسنگي كشيده ات انداخته ام مي خندد، كل فلسفه ي وجودي عشق پا برجايت
را به استهزاي وقيحانه اي مي گيرد. اين وقيحانه بودن استهزاست، و نه شكنجه كردنت،
و نه حتي خود استهزا، كه سرانجام خواهدت كشت.
به چشمانت عاشقام؛ آنقدر كه درشان بیاورم؛ داغ، كف دستم نگه دارم، ماساژ بدهم، بعد بیندازمشان توی میكسر، مویرگهاش رنگ پس بدهند توی شیر، بریزم توی لیوان بنفشام، سر بكشم – انگار شیرتوتفرنگی؛ و اشك بریزم.
دخترهای كوچولوی كتكخور: دسسسّت بشكنه . . .
پیرزنهای لقلقوی كتكخور: الهی به زمین گرم بخوری . . .
آخ آخ که جام تنگ بود
دیوارش از سنگ بود
۱۰۰ پنجره ۱۰۰ در داشت
n کس ز من خبر داشت
دادم به خود m تکون
با حرکات موزون
حالا فضا گشاده
خیرِ سرش فولاده
لیمو اگر لیمو باشد، فكر میكند دستكشهای سرتاسر فلزی، ماسك یكسره فلزی، زانوبندهای كاملاً فلزی و صدای زنگدار فلزی توی یك اتاق تمامفلزی به هیچ كار نمیآیند.
فلز و فلز مثل تكّههای غولپیكر شناور جداشده از یخچالهای قطب شمال روی هم لیز میخورند و هیچ چیز نه شنیده میشود، نه دیده، نه ساییده، نه قطبیده و نه آفریده.
لیمو اگر لیمو باشد، فكر میكند كه برای یك اتاق تمامفلزی كه چشمهایی فلزی دارد، همان افكارِ -مطلقاً كه نه – "منطقاً " فلزی كافی باشد. لیمو فقط یك چیز با خودش آورده: ذهناش را كه جایی توی منطق آلیاژهای چكّشخوار گير كرده.
ليمو، در اتاق تمام فلزي، چشم هايش را باز مي كند...