تبليغاتX
Full Metal Lemon
 

پشت هر تلفن، می‌تواند مادری نگران باشد؛

كه هرچه در می‌زند، دخترش در را برايش باز نمی‌كند.

 

پشت هر در، می‌تواند دختری باشد كه قبلاً نگران بوده؛

و حالا ديگر نيست؛ از بس كه همه‌ی نگرانی‌هايش از مچ چپ‌اش تخليه شده.

 

و پشت هر دختر، می‌تواند كوهی از ندانسته‌ها باشد؛

كه در مغز نگرانِ دختری، آن‌سوی تلفنِ مادر تلنبار می‌شود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:1 توسط limoo |

 

آدم مورمورش می‌شه وقتی یه روز نگاه می‌كنه و می‌بینه مدت زیادیه كه "مواظب خودت باش"‌هایی كه به اطرافیانش می‌گه، نه واسه اینه كه واقعاً نگران افتادن اتّفاقی براشونه، بلكه واسه اینه كه نمی‌دونه اگه بلایی سر یكی دیگه ازشون بیاد، دیگه چه‌جوری می‌تونه "خودشو" جمع‌و‌جور كنه. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:49 توسط limoo |

به ياد مي آورم.

اين راهي را كه الان در اين سكوت مرگ بار  دارم مي روم، قبلا هم رفته ام.

ولي هيچ گاه از آن بر نگشته ام. 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:31 توسط اتاق تمام فلزي |

 

نازت، 

       جورَت،

               حبس ات

                           و ناخنهایت؛ 

                                    همه را با هم خودم می کِشم جیگرررررر.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط limoo |

- "مشكل فقط مي داني چيست رفيق؟"
اين را مرد در لباس خون آشام به رفيقش در لباس گرگ نما مي گويد.قبل از ادامه ي جمله اش رد قرمزي را كه از كنار چانه اش راه افتاده با پشت دست پاك مي كند و با اين كار نصف پايين صورتش را  تركمون قرمز رنگي مي زند.
- " مشكل اين بود كه زنيكه بي هوا بدجور گاز گرفت، وگرنه من كه لازم نبود گازش بگيرم براي خون، خودش عادت ماهانه بود. گازش بد بود، مي كند لامذهب اگر من گازش نمي گرفتم. مجبور شدم."
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:10 توسط اتاق تمام فلزي |

 

*. مرد زانو می‌زند و با پنجه‌‌هايش تند تند خاك را می‌كَند. می‌گردد، سرش را تكان تكان می‌دهد و باز می‌كنَد و می‌گردد. ناگهان از حركت بازمی‌ايستد؛ قهقهه‌ای عصبی سر می‌دهد؛ كمر صاف می‌كند؛ چيز سفيد خون‌آلودی را كه از توی زمين درآورده، می‌اندازد توی جيب‌ بغل لباسِ خون‌آشامی‌اش و لنگ‌لنگان دور می‌شود.

 

*. نيم ساعت بعد/ در بالماسكه:

- چيز مهمّی نبود رفيق؛ دندان‌ام توی گردن‌اش جا مانده بود.

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:22 توسط limoo |

 

دست هایش را فرو می کند توی تشتِ لبریزِ قهوه ای، دخترک ظرفشور

و عمق آب را هم میزند به دنبال قاشقی احتمالاً جامانده در آبِ چرک

و ناگهان تشت، آدم را یاد ساحلِ فیلمِ کوسه ها می اندازد

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:44 توسط limoo |

در زلال آب، غسل می کنند دو عاشق

 خیسی بوسه ای عاشقانه

بالاتر، لاشه ی گاوی مرده  در آب

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:32 توسط اتاق تمام فلزي |

 

آب را گل نکنیم؛

در فرودست انگار

دختری خم شده و می خورد آب

و لب شیشه ی تیزِی کفِ رود،

می دَرَد لب هایش.

 

 آب را گل نکنیم؛

آبِ خونی زیباست . .  .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:25 توسط limoo |

رند عزيز تبريز، درخواست ارزشمندت براي اين كه لينكت كنيم را ديديم. حقيقت اين است كه مدتي است داريم سعي مي كنيم اين كار را بكنيم، يا حداقل داريم سعي مي كنيم خودمان را راضي كنيم كه اين كار را بكنيم، ولي از خدا كه پنهان نيست، از تو چه پنهان، هر جور حسابش را مي كنيم مي بينيم كه اين وبلاگ ارزشمند تو حقيقتا خزعبل تر و چرند تر از آن است كه اصلا راه داشته باشد كه بتوان سر افكندگي لينك دادن به مزخرفات آن را در اين دنيا به دوش كشيد. مواظب خودت باش عزيز دلمان.
جون!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:42 توسط اتاق تمام فلزي |

خدا رحم كرد كه توي اين بالماسكه من لباس دراكولا پوشيده ام. زود تر بروم دهانم را بشورم. از طعم شور خوشم نمي آيد، آن هم مال اين جا.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:34 توسط اتاق تمام فلزي |

 

می‌شه يه دقه دهنتو ببندی تا حالت جا بياد ؟ آخه اونم جوراب نيست . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:24 توسط limoo |

ببين بانو جان،من سياه مست قبول، تو اولين قرارمون رو كفش پاپيون دارات بالا آوردم قبول، مغزم قيلي ويلي ميره قبول، ولي به جون عزيز خودت جاي "پد" كه اين جا نيسس آخه!  آخه كي تا حالا تو جورابش پد گذاشته زن حسابي؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:18 توسط اتاق تمام فلزي |

 

آره ارتفاع‌سنجت بد نم كشیده. اونا ممه نیست، دو طرفِ پاپیون روی كفشامه . . .  آخ آخ؛ اونم كه دستمال نیست . . .   

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:3 توسط limoo |

دارم بالا مي آرم.برو اون ور تر اگه نمي خواي پاچه هات استفراغي شن....

ببخشين! ارتفاعشو درس تخمين نزدم. بيا پيرنتو عوض كن، اين دسسمالم بگير لاي ممه هاتو تميز كن.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:56 توسط اتاق تمام فلزي |

 

برای همین است كه این‌قدر به همین چشم‌هایت كه خون دلمه نبسته هنوز از لایشان به روی گونه‌‌های نرم‌ات –كه اگر بیش از چشم‌هایت نخواهم‌شان، بی‌شك كم‌تر هم نمی‌خواهم- روان است، عاشقم مرد فداكار من؛ خواهرم با آن شوهر نكبت‌اش چقدر به آن شب احتیاج داشت . . . و بیشتر از او من و رئیس نازنين‌ات، همان قبلیه كه موهای جوگندمی داشت و یك‌هو عوضش كردند طفلك را. شیر توت‌فرنگی می‌خوری عزیزم ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:49 توسط limoo |

زيباييت هميشه در اين بوده كه سر خم نمي كرده اي، حتي زير شكنجه، حتي زير تحقير. حالا كه نمي بينم و چشم خانه هام خاليست حتي، اين شكوه تكبر آميزت را دوست مي دارم. نمي خواهم بشكني، نمي خواهم خم شوي. همين است كه پلك هاي خاليم را كه خون دلمه نبسته هنوز از لايشان به روي گونه ام روان است، به هم فشار مي دهم و خاطره ي نرمي سينه هاي خواهرت را در آن شب نه چندان دور در خودم دفن مي كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:36 توسط اتاق تمام فلزي |

 

درشان آوردم؛

ماساژ هم دادم؛

میكس هم كردم؛

خوش‌رنگ هم شد؛

سر هم كشیدم؛

تو سِر بودی؛

بس كه "فقط" وقیحانه به چشم‌هایم خیره شده بودی و وقیحانه از اشكم لذّت می‌بردی،

دست‌هایم را نمی‌دیدی كه چه سبك و فرز و ماهرانه می‌جنبند.  

 

Hey! My Mixed Love!

آرام بخواب بی‌چشم، با این خیال كه وقاحت‌ات از زانو درآورده‌ استم؛

رگ خوابت دستم آمده؛

اشك می‌ریزم؛

و این اشك،

خواهدت كشت.  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط limoo |

ولي درشان نياوردي،ماساژ و موي رگ و ميكسري هم در كار نبود. ولي هنوز هم چنان اشك مي ريزي، چون چشمان بي شرم خون گرفته ام هر بار كه با خنده ي سرخوشانه ي ناشي از زخم ساديستي اي كه با توك چاقوي ميوه خوري روي شكم سخت گرسنگي كشيده ات انداخته ام مي خندد، كل فلسفه ي وجودي عشق پا برجايت را به استهزاي وقيحانه اي مي گيرد. اين وقيحانه بودن استهزاست، و نه شكنجه كردنت، و نه حتي خود استهزا، كه  سرانجام خواهدت كشت.

من هم عاشقت هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:58 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به چشمانت عاشق‌ام؛ آن‌قدر كه درشان بیاورم؛ داغ، كف دستم نگه دارم، ماساژ بدهم، بعد بیندازم‌شان توی میكسر، مویرگ‌هاش رنگ پس بدهند توی شیر، بریزم توی لیوان بنفش‌ام، سر بكشم – انگار شیر‌توت‌فرنگی؛ و اشك بریزم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:43 توسط limoo |

 

دخترهای كوچولوی كتك‌خور: دسسسّت بشكنه . . .

 

پیرزن‌های لق‌لقوی كتك‌خور: الهی به زمین گرم بخوری . . .

 

و دلبر‌های موفرفری چشم‌آهویی لپ‌گلی سرخ و سفید لوند بیست‌و‌چند‌ساله‌ی كتك‌خور، هنوز كه هنوز است عبارتِ تاريخیِ مناسب خود را پيدا نكرده‌اند.   
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:40 توسط limoo |

 

آخ آخ که جام تنگ بود

دیوارش از سنگ بود

 

۱۰۰ پنجره ۱۰۰ در داشت

n  کس ز من خبر داشت

 

دادم به خود  m  تکون

 با حرکات موزون

 

حالا فضا گشاده

خیرِ سرش فولاده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:37 توسط limoo |

لیمو اگر لیمو باشد، فكر می‌كند دستكش‌های سرتاسر فلزی، ماسك یك‌سره فلزی، زانوبند‌های كاملاً فلزی و صدای زنگ‌دار فلزی توی یك اتاق تمام‌فلزی به هیچ كار نمی‌‌آیند.

فلز و فلز مثل تكّه‌های غول‌پیكر شناور جدا‌شده از یخچال‌های قطب شمال روی هم لیز می‌خورند و هیچ چیز نه شنیده می‌شود، نه دیده، نه ساییده، نه قطبیده و نه آفریده.

لیمو اگر لیمو باشد، فكر می‌كند كه برای یك اتاق تمام‌فلزی كه چشم‌هایی فلزی دارد، همان افكارِ -مطلقاً كه نه –  "منطقاً " فلزی كافی باشد. لیمو فقط یك چیز با خودش آورده: ذهن‌اش را كه جایی توی منطق آلیاژهای چكّش‌خوار گير كرده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:13 توسط limoo |

"لیمو"، دستهایش را که با دستکش های سر تاسر فلزی پوشیده شده، به ماسک يكسره فلزی روی صورتش می کشد، روی زانوبندهای كاملا فلزیش بلند می شود، افکار مطلقا فلزیش را منظم می کند، و در حالیکه صدایش در "اتاق تمام فلزی" می پیچد، با صدای زنگ دار فلزیش، شروع به صحبت می کند.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:54 توسط اتاق تمام فلزي |

ليمو، در اتاق تمام فلزي، چشم هايش را باز مي كند...

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:17 توسط اتاق تمام فلزي |