تبليغاتX
Full Metal Lemon

امروز هی بوی آشنای تو می‌پيچيد توی دماغ‌ام. داشتم ديوانه می‌شدم. مچ‌ام را بوييدم، ديدم از ادوكلن‌ات نيست. زير بغل‌ام را بو كشيدم، ديدم بوی مام‌ات نيست. دست‌شويی كه رفتم تازه شست ام خبردار شد. شورت قهوه‌ای‌ات را كه ديشب به‌ام قرض دادی يادم رفته بود عوض كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:32 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت معتقد بود به سماع به جهت قرب و مقاربت، و هماره با خود در ترنم بود که: "راست" می گوایم و از "کرده" ی خود دلشادم. نقل است که شیخ تا آخر عمر تکلیف "می گوایم" را روشن ننمود که "می گویم" است یا غیر!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:51 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند شیخ سخت اندر کار موسیقی بود و موسیقی دانان، چنان که وی را "ارباب آلت" می نامیدند، از فرط چیره دستی!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:20 توسط اتاق تمام فلزي |

 

سرانجام روزی فرا رسيد كه من و عشق‌ام، دو روح در يك بدن، به طرز غم‌انگيز و غیرمنتظره‌ای احساس كرديم با هم به آخر خط رسيده‌ايم. و آن وقتی بود كه هم‌زمان من اسهال گرفتم و او يبوست.

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:20 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از وی در نقل است که روزی مریدان احتجاج کردند که: "یا شیخ! سالیانیست که در محضر مبارکت تلمذ نموده، کمر خدمت حضرتت بربسته، یاران هم دل بوده ایم. کلامی نیک در وصف خدمت گزاری صادقانه ی ما بگوی تا ما را دل بدان خوش باشد و به واسطه ی آن همه گان ما را بشناسند و در تاریخ باق بمانیم و بدانند ما چنان بوده ایم و الخ."

گویند شیخ بی درنگ و بی اندیشه فرمود: "ک_و نیا ن کفش مرا دزدیدند". نقل است که جمله مریدان بدین سخن جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و از هوش برفتند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:8 توسط اتاق تمام فلزي |

اگه همش تنت خارش داره و بی قراری و دلت آروم نمی گیره، گاس مال دس زدن به لاک پشته. می گن زگیلش یا زیر ممه می زنه، یا توی جمجمه
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:56 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

در نقل است که شیخ فرمود: "اهدای ... اهدای زندگیست!"

و گویند حضرتش تا در قید حیات بود جای خالی را پر ننمود مگر در عمل!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:20 توسط اتاق تمام فلزي |

 

عباس جان؛ هم تو و هم آقای ناظم بايد يادتان باشد كه من و بچه‌های گروه تئاتر مدرسه زمانی با جدّيت تمام پشت به پشت هم داده و شاگرد اين مكتب بوديم. منظورم اين است كه تو نهايتاً از يك سری بچه‌ی پنجم ابتدايی چه توقعی داشتی؟ شماره تماس كه هست؛ خواستی رديف كن به ياد ايّام رفته ديداری تازه كرده، كلّه‌قند عشق به هم بسابيم؛ بلكه نگرانی‌ات هم همه‌جوره برطرف شود استاد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:34 توسط limoo |

اسی جان، دورت بگردم، بپا.

من فدای آن هیکل پیلی ات بشوم، بحثی در کمر کاکلی ات نیست، فقط این است که الانه بد دوره ای شده، این ضعیفه ها هزار تا جور راه و چاه یاد گرفته اند که آدم شرمش می آید. من حتم دارم نصف بیشترشان برای انتقام از قفا می ایند با آچار چرخ و تایلیور، آن هم چرب کرده. خلاصه این که دورت بگردم، کمر کافی نیست، دنده پهنی هم می خواهد. تو هم که تصدقت بروم از بچه گی من که یادم هست طاقتت کم بود، هی جیغ می زدی. می گویم می خواهی تجدید نظر کن، ها؟

یار دبستانی تو،عباس پشه

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط اتاق تمام فلزي |

 

 بخشش از بزرگان است                       

با كمال افتخار و نظر به برخورداری از بنيه‌ا‌ی پيل‌آسا، اين‌جانب اسفنديار كاكل‌كمر، آمادگی خود را جهت بازپس‌دهی انتقام كليه‌ی "بزرگ"‌زنان اين مرز و بوم اعلام می‌نمايم. تلفن تماس: ۰۹۱۲ ...  

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:11 توسط limoo |

در خود فروشی همان لذتیست که در انتقام!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:39 توسط اتاق تمام فلزي |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ سخت بردبار بود و حلیم و بخشاینده. در نقل است که شیخ بر سر نماز بودی و نامریدی در این حال او را فحشی بداد سخت ناموسی. گویند شیخ از سر حلم و خویشتن داری ابرویی بالا بداد و آیه نقل کرد که: "فی بطون امهاتکم!"

گویند که آن نامرید ازین پاسخ نعره ای بزد و در دم بسوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط اتاق تمام فلزي |

 

پشت بسته‌بندی بستنی دايتی نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا هم‌چين چيزی.

بچه‌ها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشته‌اند جای نامربوط؛ و گفتند يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد! كلّی هم به ريش عقده‌ای ِ‌ خودشيرين‌اش خنديدند.

من فكر كردم شايد روزی، در جاده‌ای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوب‌اش، عزيزش، عشق‌اش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد.

بستنی نيم‌خورده را گذاشتم توی پيش‌دستی.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:19 توسط limoo |

بدین وسیله من همه گی کسانی که این پست را نمی خوانند، به تعدادی جلف بازی وبلاگی با موضوعات زیر دعوت می کنم:

"اگه بیست و چهار سانت (!) به آخر عمرت باقی مونده باشه، منو با چی می خوری؟! هان؟!"

"اگه یه خرس قطبی تو ماتحتتون لونه کرده باشه، بیست و چها هزار ساعت بعدشو چه جوری قضای حاجت می کنید؟!"

همه، به علاوه ی خودشون، به علاوه ی دوستاشون، به علاوه ی ناموسشون و جدشون و آبادشون و کسشون و کارشون دعوتن ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:40 توسط اتاق تمام فلزي |

فرشته ها مفت گرانند. هیچی حالیشان نیست الاغ ها. بخواهی با طناب آن ها توی چاه بروی سه سوت به فنا رفته ای.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:40 توسط اتاق تمام فلزي |

 

- آره آقا؛ اون زمان كه ما گواهی‌نامه گرفتيم، از اين خبرا نبود كه. مثل الآن بی‌سر و صاحاب نبود. همين‌قد برات بگم كه حتّی ترمز هم وسطی نبود . . .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط limoo |

در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می خراشد. این درد ها را به هیچ کس نمی شد گفت و ابراز کرد در دوره ی هدایت، ولی خوب الان خوشبختانه با پیشرفت علم مامایی و زنان و زایمان این دردها قابل "دوخت" می باشند و بعدا داماد هم هیچی نمی فهمد ... .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:1 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به پيشانی‌نوشت اعتقاد نداشت. اطرافيان‌اش داشتند. دل‌اش می‌خواست روس.پی شود. داد روی پيشانی‌اش يك "ر" واضح و عميق حك كردند؛ با يك «پ.ن» روی چانه‌اش به اين مضمون:

 "اين «ر» قطع به يقين اوّل ِ «رئيس‌جمهور» نيست".
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:39 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از فرمایشات اوست که:" تکیه به ریسمان الهی ندهید به هیچ عنوان چون اولا ریسمان مال آویزان شدن (یا کردن) است نه تکیه دادن، امردان! در ثانی ادمین آن ریسمان سه سوت میپیچاندتان هم چون بنز زیرا که همو دو دره گر کبیر است، آمین یا رب العالمین"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:56 توسط اتاق تمام فلزي |

می گفت: "به پیشانی نوشت اعتقاد دارم. بچه که بودم، فکر می کردم این زائده ی دراز مادرزاد روی پیشانیم مثل شاخ تک شاخ می ماند و قرار است در هستی یگانه باشم. الان که بیشتر نگاهش می کنم، می بینم بیشتر شبیه آلت است. تقدیرم این است که روسپی شوم. حداقل اگر آبرویی ندارم، تنم که لذت خواهد برد."

بد شانس بود بیچاره، روسپی هم که شد معروف شد به روسپی" د  و د و ل به سر"، و فقط مفعولان  می آمدند سراغش، یعنی لذت تن فروشی را که درک نکرد هیچ، تمام مدت هم سرش توی مقعد بدبو و مستعمل کو .. یان بود!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:29 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به پيشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، جلوی آيينه‌ی اتاق‌اش لكه‌هايی شبيه سياّره‌ی زحل با هاله‌ی حلقوی نورانی‌اش روی پيشانی‌اش تشخيص می‌داد. تا چند سالی هم كاملاً مطمئن بود كه فضانورد يا دست‌كم ستاره‌شناس خواهد شد. بيست و اندی ساله بود كه توی يك آيينه‌ی ديگر نگاه كرد و متوجّه تشخيص اشتباه‌اش شد: لكّه‌ها بيشتر شبيه كاند.وم * بودند. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه لكّه‌ها می‌توانند شبيه لامپ سقفی اتاق عمل هم باشند.

*.  (  ِ بازنشده/ نو/ غيرمستعمل و هكذا) . توضيحات به پيشنهاد دوستان اضاف شد.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:30 توسط limoo |

گویند شیخ در جهان مجازی علامه بود و از اصحاب نظر، به قسمی که در زندگی افزون بر صد کرور یوزرنیم و پسورد داشت، همگی به جهت سایت های الفیه شلفیه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به پیشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، پايش لب پلّه سر خورد و بيست‌- سی تا بخيه پيشانی‌اش را خط‌خطی كردند. بعدتر هرچه خودش را توی آينه نگاه كرد، فقط يك "ر" از پيشانی‌نوشت‌اش قابل تشخيص بود. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه "ر" ی بدبخت، اوّل ِ رئيس‌جمهور باشد.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:36 توسط limoo |

همو بود که فرمود: "به گاه عشق ورزی، تقدس به غایت است. اگر عشق باشد، هیچ حکم ناپاکی بر آن روا نبواد."

پرسیدند: "یا سیدنا! اگر به گاه عشق تپانی، به ناگاه دریافتیم که هر دو ذو آلتیم، باز حکم تقدس بر آن جاریست؟"

نقل است که لختی مبهوت درنگ بنمود و  سپس بغرید که: " ک..و نیان! شمایان را به تقدس چه گه خوری ها؟!"

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:20 توسط اتاق تمام فلزي |

 

از شيخ‌الشيوخ، آن ميوه‌ی راست‌رسيده‌ی شاخسار طلب و آن رحم‌نكننده حتّی بر روزنه‌ی پيت ِ حلب، نقل است كه روزی مُريدان وُ را رصد كردند ملبّس به قبا، جلوس‌نموده بر صُفّه‌ای در مدخل بازار، سر در جيب مراقبت و مكاشفت فرو برده، سخت در كار ِ جنبيدن و لوليدن، خوی‌كرده و بی‌خود از خويشتن، چندان كه گويی حالی بس عجيب بر وی مستولی شده در عوالم كشف و شهود. مُريدان را بر اين غليان روحانی غبطه‌ها آمد و بسی ناله‌ها و آه‌ها و اشك‌ها برفت و هم در آن حسرت سر به باديه گذاردند. از قضا احدی از مريدان ناقلای روزگار، در پناه ِ بارويی تقيه كرد تا از پس ِ اين حال، شيخ را سؤال‌پيچ نموده و در ادراك اسرار خفيّه‌ی هستی بر رقبا پيشی گيرد . . . لكن شبان‌گاهان به جدّ و جهد كوشيد تا در كتابت وقايع ‌يوميّه‌ی خويش در تارنُُمای فخيمه‌ی www.morid-balaa-sexy.com  ، از آن طفل خرد‌سالی كه فغان‌كنان و جامه‌دران از ميانِ چين و شكن قبای شيخ به سوی حجره‌ی ابوی‌اش شتافت، نقلی به ميان نياورَد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:43 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

شیخ را گفتند:" یا سیدنا! به بازیی وبلاگی دعوت گردیده ای!"

بگفت: " وا... که وبلاگ ندانم که چیست!"

گفتند: "وبلاگ همو باشد که در اینترنت نبشتندی"

گفت: "اینترنت ندانم که چون باشد!"

گفتند: "اینترنت همان باشد که در اوی دنیایی است مجازی به قسم کابل و شبکه ..."

سخن ایشان ببرید و غضب گرفت که: " مفعولان! سخن چون آدم می گویید یا اجدادتان بسپوزم؟!"

مریدان سخت ترسان و نالان گشتند و بر سبیل توضیح عرض کردند که: "یا شیخ! ملک الموت اگر در بیست و چهار ساعت به قبض روحتان بیاید، چه می کنید؟"

پرسید: "این ملک الموت، فرشته است واقعا؟"

گفتند: "بلی"

گفت: "حتم دارید می آید؟"

گفتند: "چنین مفروض است"

گفت: "یعنی خودش می آید؟"

مریدان نا آرام بگفتند: "آری دیگر!"

نقل است که شیخ لختی در سکوت بیاندیشید و از پس آن شتابان به نزد عطار شد و بقچه ای ک اند م و پیاله ای لو بریکا نت ابتیاع نمود و در کنجی تاریک، با ذکری آخته و چشمانی خون گرفته، به انتظار بنشست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . آورده‌اند كه شيخ را ناخوشی‌ای عظيم در گرفت، چندان كه جلوس نتوانستی بی‌آه و افغان و دشنامی چند. مريدان را شراره‌ی آتش در قبا اوفتاد كه حال چون است و دل در كف همی ستاندند از بهر فدايی شدن شيخ را، باشد كه بلای خويش بر دامان ايشان حواله نموده و وجود نازك خويشتن برهاند. شيخ امتناع همی ورزيد. عارض شدند كه طبيبی حاذق از ديار "آب‌شمالان" بر بالين وی فرا همی خوانده‌اند كه عنقريب بر ايشان فرود خواهد آمد. شيخ بناليد: "والله كه اليوم مُراد شما نخواهم بود اگر بأیّ نحو طبيب‌ام بر بالين بخوانيد؛ كه بی‌گمان مرهم ِ‌ اين تألّم را در حذر از آن لعبتی دانَد كه اسباب و آلات مرا به چنين عقوبتی گرفتار آورده است. ليك اگر من ساربان‌ام، نيك‌تر می‌دانم اشتر دردمند خويش را به كدامين خرگاه شيخانه همی بخُسبانم. فی‌الحال خلوت كنيد بارگاه را " . . . و زير لب دم گرفتی: دردم از يار است و درمان نيز هم . . .

       

*. علی أیّ حال، طبيب‌الأطبّاء راهی به اندرونی نجُست. مع‌الوصف به كرّات پيرامون خانقاه رؤيت شد، حاليا كه اين پرسش بر لبان جاری همی‌ داشت: "اين شاهدخت ما را اين حوالی مشاهدت ننموده‌ايد احياناً؟"

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژیه بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

و از وی در نقل است که نیکو طبع شعری بداشتی و به غایت در کار مداقه و غور و تفکر بودی. گویند روزی مریدان او را گفتند: "یا شیخ، ما را شعری نو در انداز سخت عمیق"

بگفت: "نسبم شاید، به زنی فا حشه در شهر بخارا برسد..."، و به ناگاه مکثی بنمود و اندیشناک گردید و سر در گریبان فرو ببرد و زمانی دراز هیچ نگفت.

گفتند: "یا شیخ! دنباله اش!"

بگفت: "جا . کشا ن! مادر قح. به گی دنباله دارد؟!"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . و شيخنا، زينتِ بساتين و گـُشننده‌ی خَرامين را كرامات بسيار همی بود؛ چونان كه فوج ِ مريدان از يمين و يسار به سوی حضرت‌اش ره همی سپردند و جبهه‌ی عجز و لابه بر خاك آستان‌اش همی‌ ساييدند، به اميد ِ تلميحی از باب التفات و التجا از سوی آن بزرگ‌مُراد. آورده‌اند روزی شاهدخت ِديار "آب‌شمالان"، نيكو بانويی پارسا، خوب‌رويی لاله‌وش، مزيّن به صفات جليله و جميله، محفوظ به حفاظِ عفّتی بی‌رقيب، سيمين‌ساق و عنبرآگين و بلورين‌‌تركيب، خرامان به سان كبكِ دری، به نيّت زيارتی بر وی وارد شد . . . لكن مع‌الأسف كاتبان و مورّخان را از رجعت وی خبری همی نيامد.      

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تحشیه ی شیخ عمودالدین ذکر:

آن بانو، غران و دمان و گیسو دران و جیغ کشان، هم چنان در اندرونی سرایمان اطراق بنموده، به نیت ستاندن الباقی دستمزد خویش. زهی خیالات خام ...!

آن را که "ذکر" شد خبری باز نیامد ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:52 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ عمودالدین به غایت خردمند بود و دانشی نهانی داشت سخت عظیم. از وی نقل است که جمعی خواص شیخ را بگفتند: "یا سیدنا! در موقعیتی سخت خطیر به دام افتاده ایم که نه راه پیشمان مانده نه پس، و امیدی به رهاییمان نیست. رهنمودی بفرما تا از تهلکه خلاص گردیم." شیخ لختی بیاندیشید و بگفت: "ارجح آن است که بکوشید که از کان بیاورید و لاغیر!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:59 توسط اتاق تمام فلزي |