اگر به دنبال آغوشی می گردی که گرم باشی
یا حضوری را می خواهی که آرامش بخش باشد
یا گوشی لازم داری که برای قرهای پنهان و درد دل هایت شنوا باشد
یا شانه ای که بغض های فرو خورده ات را سر بگذاری رویش و گریه کنی
یا کسی که درکت کند همان جور که هستی حتی وقتی خودت دقیقا نمی دانی چه جوری هستی
ببخش، من کلا آن کس نیستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:3  توسط اتاق تمام فلزي
|
حیف که متاهلی
چرا؟
چون نمی شود بات خوابید
چرا؟
چون من با آدم متاهل نمی خوابم
چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 17:1  توسط اتاق تمام فلزي
|
"ببین، من رفیق تو ام. بی خیال این بابا شو. من نمی فهمم تو چی توی این دختره می بینی. من باشم عمرا باش بخوابم."
"بله خوب، چون آن دختره خواهرت است! خوابیدن باش مثل خوابیدن با مادرت است."
"قبول دارم، آن یکی کارم خیلی اشتباه بود."
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط اتاق تمام فلزي
|
هیچ اتفاقی بی دلیل نمی افتد. حالا پاشو شورت خونیت را عوض کن.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:5  توسط اتاق تمام فلزي
|
پسرک خوش قلب مهربان
که پدرش قصاب فقیری بود و چاقو لازم داشت
از خانه بیرون رفت
آن روز از آسمان چاقو بارید
پسرک خوش قلب مهربان
هرچه توانست جمع کرد
دو تا توی چشم، دو تا توی قلب
و یکی بیخ دولش
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 20:44  توسط اتاق تمام فلزي
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
نقل است که مادر شیخ ترجیحا قبل از بلوغ (="راستی") شیخ خویش را وفات فرمودند از ترس آبرو. گویند شیخ رحمت ا.. آلتهم، کارشان که بیخ پیدا می کرده، مادر و خواهر و عمه حالیشان نمی گردیده است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:47  توسط اتاق تمام فلزي
|
می دانی، آن گنجشکک بی گناه بی قرار از لانه افتاده ای که آن موقع ها که بچه بودیم پر می کشید سمت تو و پناه می گرفت پهلویت توی برف ها و تو تیمارش می کردی و دوتاییمان ذوق می کردیم از نجاتش و از زنده نگه داشتنش، حکما باید الان یک پس و پشتی مرده باشد و جسدش را هم اگر گربه ی دله ای گاز نزده باشد، یک وقتی لای خاکروبه ای چیزی بو گرفته و خشک شده و گوشتش را مورچه ها خورده اند. این سرنوشت گنجشک هاست، این کار مورچه هاست.
می بینی چه بر سر کودکی هایمان می آید؟
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 17:12  توسط اتاق تمام فلزي
|
امروز هی بوی آشنای تو میپيچيد توی دماغام. داشتم ديوانه میشدم. مچام را بوييدم، ديدم از ادوكلنات نيست. زير بغلام را بو كشيدم، ديدم بوی مامات نيست. دستشويی كه رفتم تازه شست ام خبردار شد. شورت قهوهایات را كه ديشب بهام قرض دادی يادم رفته بود عوض كنم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:32  توسط limoo
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
گویند شیخ سخت معتقد بود به سماع به جهت قرب و مقاربت، و هماره با خود در ترنم بود که: "راست" می گوایم و از "کرده" ی خود دلشادم. نقل است که شیخ تا آخر عمر تکلیف "می گوایم" را روشن ننمود که "می گویم" است یا غیر!
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:51  توسط اتاق تمام فلزي
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
گویند شیخ سخت اندر کار موسیقی بود و موسیقی دانان، چنان که وی را "ارباب آلت" می نامیدند، از فرط چیره دستی!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:20  توسط اتاق تمام فلزي
|
سرانجام روزی فرا رسيد كه من و عشقام، دو روح در يك بدن، به طرز غمانگيز و غیرمنتظرهای احساس كرديم با هم به آخر خط رسيدهايم. و آن وقتی بود كه همزمان من اسهال گرفتم و او يبوست.
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:20  توسط limoo
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
از وی در نقل است که روزی مریدان احتجاج کردند که: "یا شیخ! سالیانیست که در محضر مبارکت تلمذ نموده، کمر خدمت حضرتت بربسته، یاران هم دل بوده ایم. کلامی نیک در وصف خدمت گزاری صادقانه ی ما بگوی تا ما را دل بدان خوش باشد و به واسطه ی آن همه گان ما را بشناسند و در تاریخ باق بمانیم و بدانند ما چنان بوده ایم و الخ."
گویند شیخ بی درنگ و بی اندیشه فرمود: "ک_و نیا ن کفش مرا دزدیدند". نقل است که جمله مریدان بدین سخن جامه ها بدریدند و نعره ها بزدند و از هوش برفتند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:8  توسط اتاق تمام فلزي
|
اگه همش تنت خارش داره و بی قراری و دلت آروم نمی گیره، گاس مال دس زدن به لاک پشته. می گن زگیلش یا زیر ممه می زنه، یا توی جمجمه
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:56  توسط اتاق تمام فلزي
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
در نقل است که شیخ فرمود: "اهدای ... اهدای زندگیست!"
و گویند حضرتش تا در قید حیات بود جای خالی را پر ننمود مگر در عمل!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:20  توسط اتاق تمام فلزي
|
عباس جان؛ هم تو و هم آقای ناظم بايد يادتان باشد كه من و بچههای گروه تئاتر مدرسه زمانی با جدّيت تمام پشت به پشت هم داده و شاگرد اين مكتب بوديم. منظورم اين است كه تو نهايتاً از يك سری بچهی پنجم ابتدايی چه توقعی داشتی؟ شماره تماس كه هست؛ خواستی رديف كن به ياد ايّام رفته ديداری تازه كرده، كلّهقند عشق به هم بسابيم؛ بلكه نگرانیات هم همهجوره برطرف شود استاد.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط limoo
|
اسی جان، دورت بگردم، بپا.
من فدای آن هیکل پیلی ات بشوم، بحثی در کمر کاکلی ات نیست، فقط این است که الانه بد دوره ای شده، این ضعیفه ها هزار تا جور راه و چاه یاد گرفته اند که آدم شرمش می آید. من حتم دارم نصف بیشترشان برای انتقام از قفا می ایند با آچار چرخ و تایلیور، آن هم چرب کرده. خلاصه این که دورت بگردم، کمر کافی نیست، دنده پهنی هم می خواهد. تو هم که تصدقت بروم از بچه گی من که یادم هست طاقتت کم بود، هی جیغ می زدی. می گویم می خواهی تجدید نظر کن، ها؟
یار دبستانی تو،عباس پشه
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط اتاق تمام فلزي
|
بخشش از بزرگان است
با كمال افتخار و نظر به برخورداری از بنيهای پيلآسا، اينجانب اسفنديار كاكلكمر، آمادگی خود را جهت بازپسدهی انتقام كليهی "بزرگ"زنان اين مرز و بوم اعلام مینمايم. تلفن تماس: ۰۹۱۲ ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:11  توسط limoo
|
در خود فروشی همان لذتیست که در انتقام!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:39  توسط اتاق تمام فلزي
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
گویند که شیخ سخت بردبار بود و حلیم و بخشاینده. در نقل است که شیخ بر سر نماز بودی و نامریدی در این حال او را فحشی بداد سخت ناموسی. گویند شیخ از سر حلم و خویشتن داری ابرویی بالا بداد و آیه نقل کرد که: "فی بطون امهاتکم!"
گویند که آن نامرید ازین پاسخ نعره ای بزد و در دم بسوخت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:22  توسط اتاق تمام فلزي
|
پشت بستهبندی بستنی دايتی نوشته شده بود: "هرگز هنگام رانندگی، حواس راننده را با صحبت كردن پرت نكنيم" يا همچين چيزی.
بچهها شروع كردند فحش خواهر و مادر بستند به ناف يارو، صاحب كارخانه، كه داده جفنگ نوشتهاند جای نامربوط؛ و گفتند يك بستنی چوبی دو-هزاری كه ديگر امر به معروف و نهی از منكر ندارد! كلّی هم به ريش عقدهای ِ خودشيريناش خنديدند.
من فكر كردم شايد روزی، در جادهای، سر پيچی، لب پرتگاهی، كسی با محبوباش، عزيزش، عشقاش كه پشت رول نشسته بوده، صحبت كرده باشد.
بستنی نيمخورده را گذاشتم توی پيشدستی.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط limoo
|
بدین وسیله من همه گی کسانی که این پست را نمی خوانند، به تعدادی جلف بازی وبلاگی با موضوعات زیر دعوت می کنم:
"اگه بیست و چهار سانت (!) به آخر عمرت باقی مونده باشه، منو با چی می خوری؟! هان؟!"
"اگه یه خرس قطبی تو ماتحتتون لونه کرده باشه، بیست و چها هزار ساعت بعدشو چه جوری قضای حاجت می کنید؟!"
همه، به علاوه ی خودشون، به علاوه ی دوستاشون، به علاوه ی ناموسشون و جدشون و آبادشون و کسشون و کارشون دعوتن ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:40  توسط اتاق تمام فلزي
|
فرشته ها مفت گرانند. هیچی حالیشان نیست الاغ ها. بخواهی با طناب آن ها توی چاه بروی سه سوت به فنا رفته ای.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:40  توسط اتاق تمام فلزي
|
- آره آقا؛ اون زمان كه ما گواهینامه گرفتيم، از اين خبرا نبود كه. مثل الآن بیسر و صاحاب نبود. همينقد برات بگم كه حتّی ترمز هم وسطی نبود . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:32  توسط limoo
|
در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می خراشد. این درد ها را به هیچ کس نمی شد گفت و ابراز کرد در دوره ی هدایت، ولی خوب الان خوشبختانه با پیشرفت علم مامایی و زنان و زایمان این دردها قابل "دوخت" می باشند و بعدا داماد هم هیچی نمی فهمد ... .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:1  توسط اتاق تمام فلزي
|
به پيشانینوشت اعتقاد نداشت. اطرافياناش داشتند. دلاش میخواست روس.پی شود. داد روی پيشانیاش يك "ر" واضح و عميق حك كردند؛ با يك «پ.ن» روی چانهاش به اين مضمون:
"اين «ر» قطع به يقين اوّل ِ «رئيسجمهور» نيست".
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:39  توسط limoo
|
آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!
از فرمایشات اوست که:" تکیه به ریسمان الهی ندهید به هیچ عنوان چون اولا ریسمان مال آویزان شدن (یا کردن) است نه تکیه دادن، امردان! در ثانی ادمین آن ریسمان سه سوت میپیچاندتان هم چون بنز زیرا که همو دو دره گر کبیر است، آمین یا رب العالمین"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:56  توسط اتاق تمام فلزي
|
می گفت: "به پیشانی نوشت اعتقاد دارم. بچه که بودم، فکر می کردم این زائده ی دراز مادرزاد روی پیشانیم مثل شاخ تک شاخ می ماند و قرار است در هستی یگانه باشم. الان که بیشتر نگاهش می کنم، می بینم بیشتر شبیه آلت است. تقدیرم این است که روسپی شوم. حداقل اگر آبرویی ندارم، تنم که لذت خواهد برد."
بد شانس بود بیچاره، روسپی هم که شد معروف شد به روسپی" د و د و ل به سر"، و فقط مفعولان می آمدند سراغش، یعنی لذت تن فروشی را که درک نکرد هیچ، تمام مدت هم سرش توی مقعد بدبو و مستعمل کو .. یان بود!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:29  توسط اتاق تمام فلزي
|
به پيشانینوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، جلوی آيينهی اتاقاش لكههايی شبيه سياّرهی زحل با هالهی حلقوی نورانیاش روی پيشانیاش تشخيص میداد. تا چند سالی هم كاملاً مطمئن بود كه فضانورد يا دستكم ستارهشناس خواهد شد. بيست و اندی ساله بود كه توی يك آيينهی ديگر نگاه كرد و متوجّه تشخيص اشتباهاش شد: لكّهها بيشتر شبيه كاند.وم * بودند. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچوقت هم احتمال نداد كه لكّهها میتوانند شبيه لامپ سقفی اتاق عمل هم باشند.
*. ( ِ بازنشده/ نو/ غيرمستعمل و هكذا) . توضيحات به پيشنهاد دوستان اضاف شد.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:30  توسط limoo
|
گویند شیخ در جهان مجازی علامه بود و از اصحاب نظر، به قسمی که در زندگی افزون بر صد کرور یوزرنیم و پسورد داشت، همگی به جهت سایت های الفیه شلفیه!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:45  توسط اتاق تمام فلزي
|
به پیشانینوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، پايش لب پلّه سر خورد و بيست- سی تا بخيه پيشانیاش را خطخطی كردند. بعدتر هرچه خودش را توی آينه نگاه كرد، فقط يك "ر" از پيشانینوشتاش قابل تشخيص بود. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچوقت هم احتمال نداد كه "ر" ی بدبخت، اوّل ِ رئيسجمهور باشد.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:36  توسط limoo
|