تبليغاتX
Full Metal Lemon

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

از فرمایشات اوست که:" تکیه به ریسمان الهی ندهید به هیچ عنوان چون اولا ریسمان مال آویزان شدن (یا کردن) است نه تکیه دادن، امردان! در ثانی ادمین آن ریسمان سه سوت میپیچاندتان هم چون بنز زیرا که همو دو دره گر کبیر است، آمین یا رب العالمین"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:56 توسط اتاق تمام فلزي |

می گفت: "به پیشانی نوشت اعتقاد دارم. بچه که بودم، فکر می کردم این زائده ی دراز مادرزاد روی پیشانیم مثل شاخ تک شاخ می ماند و قرار است در هستی یگانه باشم. الان که بیشتر نگاهش می کنم، می بینم بیشتر شبیه آلت است. تقدیرم این است که روسپی شوم. حداقل اگر آبرویی ندارم، تنم که لذت خواهد برد."

بد شانس بود بیچاره، روسپی هم که شد معروف شد به روسپی" د  و د و ل به سر"، و فقط مفعولان  می آمدند سراغش، یعنی لذت تن فروشی را که درک نکرد هیچ، تمام مدت هم سرش توی مقعد بدبو و مستعمل کو .. یان بود!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:29 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به پيشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، جلوی آيينه‌ی اتاق‌اش لكه‌هايی شبيه سياّره‌ی زحل با هاله‌ی حلقوی نورانی‌اش روی پيشانی‌اش تشخيص می‌داد. تا چند سالی هم كاملاً مطمئن بود كه فضانورد يا دست‌كم ستاره‌شناس خواهد شد. بيست و اندی ساله بود كه توی يك آيينه‌ی ديگر نگاه كرد و متوجّه تشخيص اشتباه‌اش شد: لكّه‌ها بيشتر شبيه كاند.وم * بودند. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه لكّه‌ها می‌توانند شبيه لامپ سقفی اتاق عمل هم باشند.

*.  (  ِ بازنشده/ نو/ غيرمستعمل و هكذا) . توضيحات به پيشنهاد دوستان اضاف شد.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:30 توسط limoo |

گویند شیخ در جهان مجازی علامه بود و از اصحاب نظر، به قسمی که در زندگی افزون بر صد کرور یوزرنیم و پسورد داشت، همگی به جهت سایت های الفیه شلفیه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط اتاق تمام فلزي |

 

به پیشانی‌نوشت اعتقاد داشت. بچّه كه بود، پايش لب پلّه سر خورد و بيست‌- سی تا بخيه پيشانی‌اش را خط‌خطی كردند. بعدتر هرچه خودش را توی آينه نگاه كرد، فقط يك "ر" از پيشانی‌نوشت‌اش قابل تشخيص بود. تصميم گرفت به تقدير گردن نهد و "روس.پی" شود. هيچ‌وقت هم احتمال نداد كه "ر" ی بدبخت، اوّل ِ رئيس‌جمهور باشد.

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:36 توسط limoo |

همو بود که فرمود: "به گاه عشق ورزی، تقدس به غایت است. اگر عشق باشد، هیچ حکم ناپاکی بر آن روا نبواد."

پرسیدند: "یا سیدنا! اگر به گاه عشق تپانی، به ناگاه دریافتیم که هر دو ذو آلتیم، باز حکم تقدس بر آن جاریست؟"

نقل است که لختی مبهوت درنگ بنمود و  سپس بغرید که: " ک..و نیان! شمایان را به تقدس چه گه خوری ها؟!"

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:20 توسط اتاق تمام فلزي |

 

از شيخ‌الشيوخ، آن ميوه‌ی راست‌رسيده‌ی شاخسار طلب و آن رحم‌نكننده حتّی بر روزنه‌ی پيت ِ حلب، نقل است كه روزی مُريدان وُ را رصد كردند ملبّس به قبا، جلوس‌نموده بر صُفّه‌ای در مدخل بازار، سر در جيب مراقبت و مكاشفت فرو برده، سخت در كار ِ جنبيدن و لوليدن، خوی‌كرده و بی‌خود از خويشتن، چندان كه گويی حالی بس عجيب بر وی مستولی شده در عوالم كشف و شهود. مُريدان را بر اين غليان روحانی غبطه‌ها آمد و بسی ناله‌ها و آه‌ها و اشك‌ها برفت و هم در آن حسرت سر به باديه گذاردند. از قضا احدی از مريدان ناقلای روزگار، در پناه ِ بارويی تقيه كرد تا از پس ِ اين حال، شيخ را سؤال‌پيچ نموده و در ادراك اسرار خفيّه‌ی هستی بر رقبا پيشی گيرد . . . لكن شبان‌گاهان به جدّ و جهد كوشيد تا در كتابت وقايع ‌يوميّه‌ی خويش در تارنُُمای فخيمه‌ی www.morid-balaa-sexy.com  ، از آن طفل خرد‌سالی كه فغان‌كنان و جامه‌دران از ميانِ چين و شكن قبای شيخ به سوی حجره‌ی ابوی‌اش شتافت، نقلی به ميان نياورَد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:43 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

شیخ را گفتند:" یا سیدنا! به بازیی وبلاگی دعوت گردیده ای!"

بگفت: " وا... که وبلاگ ندانم که چیست!"

گفتند: "وبلاگ همو باشد که در اینترنت نبشتندی"

گفت: "اینترنت ندانم که چون باشد!"

گفتند: "اینترنت همان باشد که در اوی دنیایی است مجازی به قسم کابل و شبکه ..."

سخن ایشان ببرید و غضب گرفت که: " مفعولان! سخن چون آدم می گویید یا اجدادتان بسپوزم؟!"

مریدان سخت ترسان و نالان گشتند و بر سبیل توضیح عرض کردند که: "یا شیخ! ملک الموت اگر در بیست و چهار ساعت به قبض روحتان بیاید، چه می کنید؟"

پرسید: "این ملک الموت، فرشته است واقعا؟"

گفتند: "بلی"

گفت: "حتم دارید می آید؟"

گفتند: "چنین مفروض است"

گفت: "یعنی خودش می آید؟"

مریدان نا آرام بگفتند: "آری دیگر!"

نقل است که شیخ لختی در سکوت بیاندیشید و از پس آن شتابان به نزد عطار شد و بقچه ای ک اند م و پیاله ای لو بریکا نت ابتیاع نمود و در کنجی تاریک، با ذکری آخته و چشمانی خون گرفته، به انتظار بنشست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . آورده‌اند كه شيخ را ناخوشی‌ای عظيم در گرفت، چندان كه جلوس نتوانستی بی‌آه و افغان و دشنامی چند. مريدان را شراره‌ی آتش در قبا اوفتاد كه حال چون است و دل در كف همی ستاندند از بهر فدايی شدن شيخ را، باشد كه بلای خويش بر دامان ايشان حواله نموده و وجود نازك خويشتن برهاند. شيخ امتناع همی ورزيد. عارض شدند كه طبيبی حاذق از ديار "آب‌شمالان" بر بالين وی فرا همی خوانده‌اند كه عنقريب بر ايشان فرود خواهد آمد. شيخ بناليد: "والله كه اليوم مُراد شما نخواهم بود اگر بأیّ نحو طبيب‌ام بر بالين بخوانيد؛ كه بی‌گمان مرهم ِ‌ اين تألّم را در حذر از آن لعبتی دانَد كه اسباب و آلات مرا به چنين عقوبتی گرفتار آورده است. ليك اگر من ساربان‌ام، نيك‌تر می‌دانم اشتر دردمند خويش را به كدامين خرگاه شيخانه همی بخُسبانم. فی‌الحال خلوت كنيد بارگاه را " . . . و زير لب دم گرفتی: دردم از يار است و درمان نيز هم . . .

       

*. علی أیّ حال، طبيب‌الأطبّاء راهی به اندرونی نجُست. مع‌الوصف به كرّات پيرامون خانقاه رؤيت شد، حاليا كه اين پرسش بر لبان جاری همی‌ داشت: "اين شاهدخت ما را اين حوالی مشاهدت ننموده‌ايد احياناً؟"

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژیه بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

و از وی در نقل است که نیکو طبع شعری بداشتی و به غایت در کار مداقه و غور و تفکر بودی. گویند روزی مریدان او را گفتند: "یا شیخ، ما را شعری نو در انداز سخت عمیق"

بگفت: "نسبم شاید، به زنی فا حشه در شهر بخارا برسد..."، و به ناگاه مکثی بنمود و اندیشناک گردید و سر در گریبان فرو ببرد و زمانی دراز هیچ نگفت.

گفتند: "یا شیخ! دنباله اش!"

بگفت: "جا . کشا ن! مادر قح. به گی دنباله دارد؟!"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط اتاق تمام فلزي |

 

. . . و شيخنا، زينتِ بساتين و گـُشننده‌ی خَرامين را كرامات بسيار همی بود؛ چونان كه فوج ِ مريدان از يمين و يسار به سوی حضرت‌اش ره همی سپردند و جبهه‌ی عجز و لابه بر خاك آستان‌اش همی‌ ساييدند، به اميد ِ تلميحی از باب التفات و التجا از سوی آن بزرگ‌مُراد. آورده‌اند روزی شاهدخت ِديار "آب‌شمالان"، نيكو بانويی پارسا، خوب‌رويی لاله‌وش، مزيّن به صفات جليله و جميله، محفوظ به حفاظِ عفّتی بی‌رقيب، سيمين‌ساق و عنبرآگين و بلورين‌‌تركيب، خرامان به سان كبكِ دری، به نيّت زيارتی بر وی وارد شد . . . لكن مع‌الأسف كاتبان و مورّخان را از رجعت وی خبری همی نيامد.      

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تحشیه ی شیخ عمودالدین ذکر:

آن بانو، غران و دمان و گیسو دران و جیغ کشان، هم چنان در اندرونی سرایمان اطراق بنموده، به نیت ستاندن الباقی دستمزد خویش. زهی خیالات خام ...!

آن را که "ذکر" شد خبری باز نیامد ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:52 توسط limoo |

آن بر آورنده ی آلام، آن سپوزنده ی احشام، آن "راست" مرد کبیر، آن جنباننده ی گوش (!)، مولانا عمود الدین ذکر ثانی شیخ  حلماژ کثر ا.. امثالهم، بزرگ خاندان حلماژ بود و نقل است که از پنج جهت نسب به شیخنا ابوحلیم حلماژی سر سلسله ی حلماژیان می برد: از جده و مادر و خاله و دختر خاله، و نیز از قفا!

گویند که شیخ عمودالدین به غایت خردمند بود و دانشی نهانی داشت سخت عظیم. از وی نقل است که جمعی خواص شیخ را بگفتند: "یا سیدنا! در موقعیتی سخت خطیر به دام افتاده ایم که نه راه پیشمان مانده نه پس، و امیدی به رهاییمان نیست. رهنمودی بفرما تا از تهلکه خلاص گردیم." شیخ لختی بیاندیشید و بگفت: "ارجح آن است که بکوشید که از کان بیاورید و لاغیر!"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:59 توسط اتاق تمام فلزي |

تو يك روسپي ای، بحث ندارم بكنم بات. گيريم خانواده ات آبرو دار و لباس تنت خوب و با كسي نمي خوابي. توفيري ندارد. اين ها دليل نمي شود كه آن نباشي، فقط از نيمچه تقدس ناشي از صادقانه خود را جار زدن روسپيان بي بهره اي. ترجيح مي دادم هربار كه دستم را گرفتي و گفتي ”دوستت دارم” پولش را بات حساب كرده بودم. اين طوري بهتر مي بود. احساس بهتري داشتم به خودم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:29 توسط اتاق تمام فلزي |

 

 

مدرسه‌ی لعنتی ما ديوار‌به‌ديوار خانه‌مان بود؛ و هيچ‌وقت هيچ‌كس توی راه مدرسه با من دوست نشد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:29 توسط limoo |

 

نشد يك بار يكی به ما جمله بدهد تا باهاش كلمه بسازيم.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:7 توسط limoo |

 

 

من خیلی خوشحال‌ام كه ناخن ندارم كه بخواهد بلند شود و من مجبور باشم هِی بگیرم‌اش.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه لب‌ام شِكری است و تَرَك نمی‌خورد و خون نمی‌آید توی سوز و سرما.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه پا ندارم، چون می‌دانم اگر داشتم، بوگندو بود و آبرویم را می‌بُرد.

 

من خیلی خوشحال‌ام كه بابا و مامانم توی لوله با هم آشنا شدند.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط limoo |

Granpa

داشتم توی باغچه خاک بازی می کردم و پدربزرگ مهربانم روی صندلی راحتیش سینه ی آفتاب نشسته بود و داشت برایم قصه ی "زامبی کوچولوی تنها" را می خواند.یک لحظه صدایش گرفت،دست هایش رعشه ای کرد،نفسش قطع شد و چشم هایش بسته شد.دو ثانیه بعد چشم هایش باز شد. رنگشان مثل خون بود.به طرفم حمله کرد تا مرا بخورد.من آماده بودم، آخر همیشه همه جا توی رادیو و تلویزیون می گویند که مواظب پیر ها باشید. با لبه ی بیلچه ام نصف کاسه ی سرش و مغز تویش را پراندم. توی مدزسه یادمان داده بودند چطوری لباسمان خونی نشود.

سرش را جدا از جسدش دفن کردیم،مثل همه ی مرده ها.

این جا، هر که بمیرد دوباره به راه می افتد.

ادامه ها دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:6 توسط اتاق تمام فلزي |

 

- سلام. اسم من ژول مارتنه. شما چه‌طور؟

- ما نه !

 

 

*. يك داستان كامل از مجموعه کتاب‌های نیکولا کوچولو/ سامپه- گوسینی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:40 توسط limoo |

آن کلید را می بینی آن وسط سمت راست، دست و پایش را انگار کش آورده؟ رویش نوشته "ک" مثل ک... ک...! زودی فشارش بده ...

حالا ان یکی را می بینی لنگ و پاچه اش را ولو کرده؟ همان که رویش "و" نوشته.آنرا هم نرم بمالان...

حالا که این دو تا دکمه را زده ای، الان به نظر خودت چه دکمه ای را باید بچلانی؟

"ه"؟ نه خاک بر سر! مگر فیلسوفی؟

"ر"؟ دور از جون. نشنوم ازت.

خاک به دهنم!! "ن"؟! کثافت بی شعور! از کجا فهمیدی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 توسط اتاق تمام فلزي |

 

خوب بود اين مَردُم

دانه‌های دل‌شان پيدا بود؛

كه وقتی لگد می‌زدی توی شكم‌شون،

قشنگ ببينی اون تو داره چه اتّفاقی می‌افته؛ عين توی آبميوه‌گيری.

..........................................................................................................................................

تحشیه یک اتاق دنیا دیده تر(!):

نصف مردم دانه هایشان پیداست. زیر دلشان آویزان است. باید با لگد مستقیم بزنی تویشان. آن نصف دیگر را خوب حق داری، پیدا نیست. باید با یک میخی سیخی چیزی آن تو دنبالشان بگردی. از لقت بهتر است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:20 توسط limoo |

 

توی جمعیت، پری مهربانی می بینم که با هیبتی نگران مُدام صلیب میکشد و زیر لب دعا میخوانَد.

***

تبر آوردند. تیغه اش آسمان را به سمت گردنم میخراشید که دسته اش ازش جدا شد و سبُک ماند توی دستهای مردک.

طناب آوردند.  توی هوا دست و پا میزدم که تارهاش بغل همدیگر را وِل کردند به امانِ خدا و پاهام چهارپایه را دریافت دوباره.

گیوتین آوردند. به زانو درآمده منتظر بودم که چارچوب اش از هم گسیخت و اطراف پیکرم پخش زمین شد.

***

پشیمان شدند لعنتی ها. پشیمان شان کرد. لعنت خدا به هرچه پری مهربان عوضی فضول ناخوانده . . .  

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:1 توسط limoo |

لی لی لی لی حوضک...

 داداش جوجوه اومد آب بخوره که توجهش به ننه خاتون که لب حوض وایساده بود و با چشمای مهربون احمقش به اش زل زده بود جلب شد. شکش برد. همه ی غرایز جوجه ایش به اش اخطار دادند. ریسک نکرد. هفت تیرش را کشید و قلب مهربان احمق پیره زن را جا در جا به دیوار پاشاند. بعد کاردش را در آورد و کله ی جسد پیره زنه را گوش تا گوش برید و گذاشت لب حوض و بعد شروع کرد آب خوردن. هیچ کدام از "کله گنده" ها ت..خم نکردند جلو بیایند.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط اتاق تمام فلزي |

 

لی‌لی‌لی‌لی‌ حوضك؛

جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضك؛

. . . . . . . . . . . . .

. . .  همه گفتن: من ِ من ِ كلّه‌گنده.

و سر اين كه كی كلّه‌گنده‌تره دعوا شد؛

و جوجوئه بين جرز حوضك و پاهای دعواكننده‌ها له شد.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:21 توسط limoo |

راه میان بری وجود ندارد لاکردار. سوزش را باید به ک ا ن کشید ودردش را به جگر تا گوساله گاو شود.خاکش را باید خورد. تنها آوانسی که برایمان در سازوکار ناراست جهان مقدر شده این حق است که موقع تحمل درد و سوز و خاک، تا دلمان می خواهد عر بزنیم و جیغ و داد کنیم و نک و نال راه بیاندازیم، اگر کمکمان می کند. این تغییری در اصل مطلب نمی دهد: میان بری در کار نیست. هست آن چه که هست.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط اتاق تمام فلزي |

 

 

شبایی که خوابمون نمی بره، "چشم تو چشم" بازی میکنیم. اونم اینجوریه که قشنگ می شینیم روبروی هم، آروم و مهربون. بعد چشمایی رو که اون روز درآوردیم، می ریزیم وسط و قشنگ با هم قاطیشون می کنیم. بعد تا سه می شمریم. هرکی زودتر تونست چشمای خودشو قشنگ جفت جفت پیدا کنه بذاره کنار هم، برنده س. قشنگه؛ نه؟  

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط limoo |

عشقهایی که به سپوزش ختم نمی شوند لایق شا شیدن تویشان هستند.

"من"

به هر حال فرقی هم نمی کند. حتی بدون دخالت شا ش خارجی، خود این نوع عشق ها بی برو برگرد بعد از یک مدتی تویشان شاش تولید می شود.

"من"

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:34 توسط اتاق تمام فلزي |

 

آن‌چه ما را كنار هم نگه می‌دارد و به هم نيازمند می‌كند، نه شوقی كه در كاميابی‌های‌ كم‌ياب‌مان برای هم خرج می‌كنيم، كه نيرويی‌ست كه از تسلسل بی‌وقفه‌ی ناكامی‌های يكديگر كسب می‌كنيم؛ آن‌جا كه "شكست" گوشت و پوستی همچون خودمان، رضايتی ابلهانه از روند خلل‌ناپذير امور جهان و شباهت ابلهانه‌‌تر همه‌مان به هم را برايمان به ارمغان می‌آورد.  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:54 توسط limoo |

 

 

چشم‌‌هاش از برق لطيف ِدو قطره اشكِ ناگزير درخشيدن گرفت. نفسی عميق كشيد .نوار بهداشتی قرمز را به نرمی به انحنای افسونگر گونه‌اش ماليد، به لب بُرد و بوسيد، و انداخت‌اش توی سطل آشغال دستشويی. سرش را گرفت زیر شیر آب، اشك‌هاش را با پشت دست‌اش پاك كرد، توی آينه به خودش لبخند زد، رفت بيرون و به مامان‌اش گفت: بده من سالاد درست كنم مامی.

اين ماه هم به خير گذشت.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------اتاق:

دروغ می گوید. هیچ ماهی هیچ وقت به خیر نمی گذرد. تا نگا...د نمی گذرد

یا این که اصلا نمی گذرد

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:4 توسط limoo |

جسمم نیز مال تو

 

خنجر خیانت به کف آر، سینه ام را عریان کن

 

و جانانه بزن، مادر قح...به

 

دیه را که دادی می فهی دنیا دست کیست

 

وصیت کرده ام ک..ا نت نهند

پا نوشت: گ..ه اضافه که خورده بودیم، بد رنگ هم شد. چی از کار در آمد واقعا. خدا به خیر بگذراند

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:16 توسط اتاق تمام فلزي |

تعادل و توازن، کلید رسیدن به آرامشی حیاتیست، که بعد بتوانی با خیال راحت به همش بزنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 8:58 توسط اتاق تمام فلزي |